هرگه كه صبا ره به حريمش ببرد * سامان بهشتى ز شميمش ببرد
از عكس رخش آينه گلبرگى شد * ترسم ز كنار او نسيمش ببرد
* * *
سحر ز آن پيش كز گلزار بلبل بهره برگيرد * نگاهم چون نسيم از هر گلى صد ره خبر گيرد
* * *
چنان حيران عكس خويشتن شد ، كز فراموشى * نقاب روى خود بر چهرهء آيينه مىپوشد
ز بىعشقى چنان نامحرم ارباب دل گشتم * كه گل از من جراحت ، لاله داغ سينه مىپوشد
* * *
خواهم ز بتان شعلهء داغى به لحد برد * اين خود دل من نيست كه با من نگذارند
دامنطلب است آتشم ، اميد كه احباب * كارم به مددكارى دشمن نگذارند
اگر نهى مژه برهم اجل به خواب شود * چو چشم باز كنى فتنه كامياب شود
در آتشم ز تماشاى او ، چه بخت است اين * كه سير خلد برين مايهء عذاب شود
شوم فداى رخى كز نظر نهان نشود * اگر سياهى بخت منش نقاب شود
نپرسم از تو نشان دل غمين كه مباد * لبِ چو برگ گلت رنجهء جواب شود
به ياد خطِّ تو هرجا كه گريه آغازم * چو نافه چشم ترم پر ز مشك ناب شود
* * *
در خم زلف تو دلها به هم افتند ز رشك * به ميان گر شكنى يا گرهى پا ننهد
* * *
ساقى به هر آسودهدلى جام جمى بخش * ما را كه به صد شعله كبابيم نمى بخش
وارستگى از سلسلهء زلف روا نيست * دل از شكنى گر بستانى به خمى بخش
گر پيرو ارباب دلى ، بخلِ ادب چيست * هر نقش جبينى به نشان قدمى بخش
* * *
چو مىرفت از پريشانى سخن در حلقهء مردان * ز خود گفتن خطا بود از سر زلف تو سر كردم
صفيرى سر نزد در هيچ حال از من ، مگر وقتى * كه در دام آمدم صياد غافل را خبر كردم
( تذكرهء ميخانه ، ص 868 - 871 - آتشكدهء آذر ، ص 29 - دانشمندان آذربايجان ، ص 338 - 339 - تاريخ ادبيات فارسى اته ، ص 140 - 141 - فرهنگ سخنوران )