ماهر
على قلى خان از مردم دامغان بود و از آنجا رخت به آذربايجان كشيد و در اردبيل به شغل عطارى پرداخت .
چون جوياى مرشدى بود ، حاجى ابراهيم ، مريد استاد محمد حسين حكاك را يافت و دست ارادت به دو داد و مدتى با وى بود و بعد به تبريز آمد و در اين شهر انواع هنرهاى نقاشى و خطاطى و قطاعى را آموخت .
گويند با قلممو ، خط نستعليق را چنان مىنوشت كه ديگران از نوشتن مانند آن با قلم نى ، عاجز بودند على قلى خان سواد بسيار نداشت ، يا به قول واله داغستانى امى بود ؛ با وجود اين شعر مىگفت و اشعار نيكو از او سرمىزد و « ماهر » تخلص مىكرد .
تاريخ درگذشت او معلوم نيست ؛ ظاهرا هنگام تأليف تذكرهء نصرآبادى ( 1083 - 1090 ه . ق . ) در قيد حيات بوده و در زمان تأليف رياض الشعراء ( 1161 ) درگذشته بوده است .
شادروان تربيت به نقل از سفينهء خوشگو نامش را محمد قلى قيد كرده و نوشته است كه « از ايل صحراى مغان است ولى در اردبيل به شغل عطارى مشغول بوده و در شعر تتبع استادان مىنموده است . ديوان مختصرى دارد پر از اشعار خوب »
نمونهيى از اشعار اوست :
چون فتيله سوخت داغ او ز سرتاپا مرا * برگرفت از خاك ره آن آتشينسيما مرا
مرهمى بود از براى التيام زخم من * آنكه مهر خامشى زد بر لب گويا مرا
* * *
در گوش و زبان و دل مردم سخن توست * در خلوت هركس كه رسى انجمن توست
از غنچهء لعلش هوس بوسه نمودم * خنديد چو گل گفت زياد از دهن توست
* * *
به درد و داغ نسازد خدا مرا محتاج * به آشنا نشود هيچ آشنا محتاج
براى مطلب خود گر تو مدَّعى نشوى * نمىشود به دعا هيچ مدَّعا محتاج
زهر زه گردى اگر پاكشى به دامن صبر * به آب و دانه نگردى چو آسيا محتاج