تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
« على » بردار دل از جان اگر مشتاق دلدارى * ز جان بايد گذر كردن چو بر جانان نظر دارم
( روضات الجنان ، ج 1 ، ص 224 - سلسلة النسب صفويه ، ص 45 - 65 - دانشمندان آذربايجان ، ص 279 - 280 - ريحانة الادب ، ج 2 ، ص 249 )

عيشى اردبيلى

در دار الارشاد اردبيل نشو و نما يافته و مطالعهء كتب علمى نموده و در شهور سنهء ست و عشرين و الف ( 1026 ه . ق ) به هرات آمده مدت يك سال در هرات ساكن بود و از آنجا متوجّه ديار هند گرديد طبع لطيف دارد و اين ابيات از اوست :
ناله‌ام ، در جگر سوخته مسكن دارم * خس و خارم ، سر آرايش گلخن دارم گز ازين خانه به كويش نگرم ، عيب مكن * عندليب قفسم ، چشم به گلشن دارم
* * *
نوگلى را كه به خوناب جگر پروردم * اين زمان دست در آغوش خسانش بينم
* * *
هركه او چون گل رخسار تو باغى دارد * از تماشاى گل و لاله فراغى دارد نيست خورشيد كه بر گرد فلك مىگردد * آسمان هم ز غم عشق تو داغى دارد
* * *
ندارد در چمن بلبل ز شوق امروز آرامى * مگر باد صبا از بوى گل آورده پيغامى ؟ به بستان محبّت قمرى از بند پروازم * بود طوق گلويم يادگار حلقهء دامى
* * *
روزگار آسوده گردد چون كند آزار ما * شعله ، بالش در حنا گيرد چون سوزد خار ما بچهء ما را در آغوش خزان پرورده‌اند * كى گشايد باد نوروزى درِ گلزار ما ؟
* * *
خورشيد پى نور كشد دامن داغم * اى چرخ برافروز چراغى به چراغم من نغمه‌سرا بلبلم ، اما كند آخر * آواره ز گلزار تو هم‌چشمى زاغم