تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 61

مساهمون:

ص٦١
به يكى حبّه نيرزد دوجهان ، پيش كسى * كه در اين راه دم از عالم عرفانى زد آفتاب رخ دلدار برآمد ز دلم * شعلهء نور در اين عالم نورانى زد ظلمت شرك برون شد همگى نور گرفت * آنگهى در دل ما سكهء سبحانى زد دلبر ما همگى لطف و عنايت فرمود * برتر از ملك و ملك نوبت انسانى زد چون « على » در طلبش دست ز جانش افشاند * آنگهى حلقه بر آن درگه رحمانى زد
* * *
گر مرد رهى دلى به دست آر * بارى ز دل ضعيف بردار مردى كرم است و لطف و طاعت * مردى نبود به ريش و دستار مىكوش كنون به راه طاعت * زنهار دل كسى ميازار بر درگه او گرت مجال است * ملك دوجهان به هيچ مشمار با يار اگر شدى يگانه * بايد شدنت ز غير بىزار زنهار « على » به كار مىكوش * وندر ره دين مباش بىكار
* * *
منم آن بحر با معنى كه موج پرگهر دارم * منم آن روح روحانى كه از معنى خبر دارم نيم از عالم صورت كه با صورت درآويزم * به ملك عالم معنى مقام معتبر دارم در اين زندان جسمانى دل‌وجانم فرونايد * نه آخر طالب خاكم كه حرص سيم و زر دارم كه من از عالم جانم در اين پستى كجا مانم * به بال همَّت معنى ز نُه ايوان گذر دارم طلسم جسم بشكستم به كوى دوست بنشستم * تو اين معنى كه مىبينى من از جاى دگر دارم چنان مستغرق عشقم به غيرم نيست سودايى * ره وحدت گزين كردم نه در سر شور و شر دارم
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 61 | عزيز دولت آبادى