به دست استاد ( پير و مرشد ) زنجير قدرتيم
و براى آتش چخماقيم كه شعلهء ديك ( هواى نفس ) را فرونشانديم ؟
* * *
همان هوى ، همان هوى ، همان هوى * همان كوشن ، همان دشت ، همان كوى « 1 »
آز و اجم اويان تنها چو من بور * به هر شهرى شرم هىهاى و هى هوى
شرح : يعنى همان خدايست و همان خداى جل شانه كه يكتاى بىهمتايست و منفرد در ذات و صفات و دنيا كه عبارت از عالم ناسوتست همان صحرا و همان دشت است و خواهش دل من آن بود كه محبت حق جل شانه كه محبوب حقيقى است مخصوص به من باشد و حال آنكه در هر شهرى و بلادى مملو از شورش و غوغاى محبان و مشتاقان حق است .
معنى : همان خداست . . .
همان كوشن و دشت و كوى
من مىگويم چه مىشد كه حق مخصوص من بود
و « حال آنكه » به هر شهرى رفتم پر از هاىهوى اوست
* * *
در خطاب با شيخ زاهد قدس سره مىفرمايد :
بشتو « 2 » بر آمريم حاجت روا بور * دلم زنده به نام مصطفى بور
اهرادوار بو بور دام بو پارسر * هر دو دستم به دامن مرتضى بور
شرح : يعنى چون به درگاه تو كه استاد كاملى ملتجى شدم و پناه آوردم كل حاجتهاى من همه روا شد و از يمن توجه تو دلم زنده به نام حضرت مصطفى ( ص ) شد . فردا كه روز محشر است از من كه سؤال اعمال كنند دست التجاى من به دامن حضرت على مرتضى عليه التحية و الثناء و آل مجتباى او باشد .
معنى : به بر تو آمدم حاجتم روا شد
دلم به نام مصطفى زنده شد
هامش
( 1 ) - از وزن پيداست كه در اين بيت در چند جا ( و ) افتاده است .
( 2 ) - گويا « به تو » درست باشد .