زهى نموده خرد از تو كسب معنى را * سخاى عام تو بسته در تمنى را
( 8 بيت )
* * *
دست جان بگرفتهام از كوى جانان مىروم * با دل پرحسرت و جان پريشان مىروم
( 6 بيت )
* * *
جدا ز كوى تو تا گشتهام بناچارى * زمانه نيز مرا داده خط بيزارى
( 7 بيت )
* * *
اگر چنين زندم موج خون ز ديدهء تر * ز بيم كشتى گردون گران كند لنگر
( 15 بيت )
و له فى الغزليات
بت پرستيديم و مى خورديم و منبر سوختيم * در جهان كاملتر از ايمان ما ايمان كيست
* * *
اثر در من ندارد هيچچيز اما دلى دارم * كه از بانگ درايى بىمحابا در خروش آيد
* * *