گسيخت بند كفنهاى همدمان و دريغ * هنوز خواجه به بند قباى خويشتن است
ز خانقاه و خرابات نقد سير مجوى * كه سيرگاه جهان در فضاى خويشتن است
گمار همت خود بر رضاى حضرت دوست * كه نقد همت هركس بهاى خويشتن است
ز طعن و خبث حسودان مرنج و دل خوش دار * كه هركه در گرو كردههاى خويشتن است
بكوش عبرت و تخم سعادتى ميكار * كه حاصل بد و نيك از براى خويشتن است
ترجمهء مؤلف :
آزادى آزاده از شعراى ماهر و نويسندگان قادر معاصر و از روزنامهنگارانيست كه هرگز بدنبال مطامع و اغراض شخصى نبوده و قلم را بهرزه نيالوده و به همين جهات مورد احترام و تكريم خاص و عام است ، و نگارنده را از ديرباز با وى كمال مؤانست و صميميت بوده بخصوص درين اوقات كه مقيم مشهدست .
شرح ذيل كه شامل احوال و آثار ايشان و بقلم خودشانست ، به خواهش بنده در سال 1340 شمسى از مشهد به تهران فرستاده شده است :
« پدرم محمد ، نياكانش بازرگان و خود از بازرگانان معروف خراسان و يزدى - الاصل بود كه در بيست و هفتسالگى در تربت حيدريه درگذشت ، پدر و نياكان مادرم از علما و مدرّسان و سادات مشهد مقدس بودند ، من در شرايط سختى كه اوايل مشروطيت براى تحصيل تاجرزادگان ( بالاخص ) آن هم در شهرى چون تربت موجود بود ، از تحصيل علوم جز سوادى اندك فارسى و عربى كه به كار تجارت و عاديات زندگى آيد نتوانستم بيندوزم ، پيشرفتم در تحصيل چنان بود كه نظر دادند براى تحصيل علوم عاليهء دينى و اجتهاد به نجفم فرستند ، كه نبودن سرپرست در هفتسالگى از پدر