حكم كرده ، اوزبكان ناكس او را در محبس قين و شكنجه كرده ، پس از ايذاى بسيار و آزار بيرون از شمار آن نادر روزگار را در چهار سوق هرات بقتل آوردند ، و از بعضى استماع افتاد كه در محلى كه مولانا را به چهارسوق آوردند ، روى او مجروح شده ، سر او شكسته ، خون از آن مىرفت ، مهرى شاعره بديدن ملا آمده اين مقطع مولانا را برخواند :
اين قطرهء خون چيست به روى تو هلالى * گويا كه دل از غصّه به روى تو دويده
با آنكه مولانا هلالى اين قصيده را كه بعضى از ابيات آن نوشته مىشود ، در مدح عبيد خان بعذرخواهى آن رباعيات گفته بود ، آن را نيز خوشطبعان به طرز كنايه وانمودند ، و عداوت كلى مخالفت مذهب بود :
خراسان سينهء روى زمين از بهر آن آمد * كه جان آمد درو ، يعنى عبيد اللّه خان آمد
سمند تند زريننعل او خورشيد را ماند * كه از مشرق به مغرب رفت و يك شب در ميان آمد
قوىدستى كه در ميدان مردى پنجهء رستم * به پيش دست او فرسوده مشتى استخوان آمد
خطا در شعر مىباشد ، بكش خط بر خطاى من * گر از سبق القلم افتاد ، يا سهو اللسان آمد
حقيقت احوال مولانا و تفصيل منظوماتش در مجمع الشعراء سمت تحرير يافته » .
ترجمهء ديگر :
در وقايع سال 961 مذكور مىدارد : « و هم درين سال بلبل فصيحزبان گلستان فصاحت ، و طوطى شيرينبيان بوستان بلاغت ، زبدة المادحين اعنى مادح سيد المرسلين