بر زمين آمده از دور زمين بوس كند * ماه نو گر نگرد گوشهء ابروى ترا
سنبل تازه و تر دود شود در چشمم * گر نبينم بچمن سنبل گيسوى ترا
خواهد از گوشهء چشمت نگه لطف شفيق * آرزويى بجز اين نيست دعاگوى ترا
* * *
خون شود آن دل كه با جانانهيى الفت نبست * رفته به جانى كه قربان دلآزارى نشد
* * *
با دل ما التفاتى هست چشم يار را * الفت بسيار با مينا بود مىخوار را
« انتخاب از نتايج الافكار ، محبوب الزمن ، شمع انجمن »
گلزار اسكندرى از ميرزا محمد رضاى بارفروشى متخلص به مونس ( قرن سيزدهم )
عليرضا ميرزاى شهرهء قاجار در تذكرهء بستان الفضائل آورده است كه وى :
در خدمت اسكندر ميرزا پسر محمد قلى ميرزا ملقب به ملكآرا سمت چاكرى دارد ، تذكرهاى مسمّى به گلزار اسكندرى نوشته است . به نظر رسيد از تذكرهء آتشكدهء حاجى لطفعلى بيگ اشعار چندى به قسم اختصار برچيده و از همان رو بىشرح احوال چيزى نوشته است « 1 » ، كسانى كه ارباب كمال و اصحاب حالند ، مىدانند كه خود را مغبون و صاحب تذكره را ممنون ساخته ، از قصائدش يك قصيدهء نامطبوع كه در حقيقت نامطبوعست نوشته شد » « 2 » .
هامش
( 1 و 2 ) - معلومست كه شهره از روى غرض وى را تخطئه كرده است .