و گفت اى مردك خر تو از براى چرخ مرثيه گفتى ، نه از براى شاهزاده ، ديگر اگر سعدى و سلمان و ظهير و خاقانى و انورى زنده مىبودند ، هرگز بمرثيهء اين شاهزاده مبادرت نمىنمودند ، كه شعر ما چه درخور و لايق اينچنين شاهزاده باشد ، اما امروز من مطلعى گفتهام ، كه اگر اين شاعران در اين زمان بودندى ، غاشيهء هوادارى مرا بر دوش جان و حلقهء بندگى مرا در گوش اذعان كشيدندى ، از شاعران كه جمع بودند ، به غير صدقنا و سلمنا چيزى ظاهر نشد ، التماس آن مطلع نمودند ، گلخنى خواند كه :
آفتاب من به زير خاك و من شب تا سحر * خاك بر سر مىكنم تا آفتاب آيد بدر
همهء شاعران كه جمع بودند نعره و نفير برآوردند كه از زمان وفات آدم الى يومنا هذا هيچ شاعرى اينچنين مطلعى نگفته ، فقير در آنوقت در سن سيزدهسالگى بودم « 1 » به مولانا امانى كه خويش اين فقير بود ، گفتم اين چه مهمل مطلعيست كه گفته ؟
گفت هى خاموش كن كه ترا رسواى عالم مىسازد ، آن مردك حاضر شد ، گفت اى مولانا اين پسرك چه مىگويد ؟ مولانا امانى گفت اين مطلع شما را تعريف مىكند و مىگويد كه اين مطلع چه لطيف واقع شده ، گلخنى گفت : وى لطافت اين بيت را چه مىداند فقير بهزانو درآمدم و گفتم ؛ اگرچه لطافت اين بيت شما را نمىدانم ، اما قباحت بيت شما را مىدانم و مىفهمم ، چون اين سخن گفتم غلغله از آن جمع برآمد ، گفتم عزيزان يكزمان متوجه من باشيد تا قباحت اين را خاطرنشان سازم .
آفتاب من به زير خاك و من شب تا سحر * خاك بر سر مىكنم تا آفتاب آيد بدر
اين بعينه همين عبارتست كه كسى گويد كه من شب تا سحر قرآن مىخوانم تا آفتاب
هامش
( 1 ) - به اين حساب ولادت مؤلف بسال 890 واقع شده ، و در پايان كار اين تأليف كه از وقايع سنهء 942 خبر مىدهد پنجاه و دو سال داشته است .