هرچه در حق تو مىگفتهاند هزار چندان بوده .
فرد
مىشنيدم كه بهتر از جانى * چون بديدم هزار چندانى »
« بدائع الوقائع ، ص 1158 - 1165 »
مؤلف در واقعهء قتل محمد مؤمن ميرزا بن بديع الزمان ميرزا كه در ماه صفر سال 903 بدستور پدربزرگش سلطان حسين ميرزاى بايقرا صورت گرفته است مىنويسد كه :
« صباح خبر در شهر افتاد كه از روز رستاخيز خبر مىداد ، تمامى شهر از مرد و زن كبودپوش شدند ، و طرح تعزيت را در باغ نو كه قريب به باغ زاغان است ، انداختند ، شعراى خراسان بمراثى شروع نمودند ، گلخنى استرآبادى كه سرآمد شعراى آن زمان بود ، اين قطعه از وى شهرت يافت كه :
بازار ظلم باز رواج دگر گرفت * زان كافرى كه مؤمن دين را شهيد كرد
آنجا يزيد آمد و كار حسين ساخت * اينجا حسين آمد و كار يزيد كرد
در ميانهء باغ درخت صنوبرى بود كه در سايهء آن هزار آدمى مىنشستند ، گلخنى پشت بر آن درخت نهاد ، شعرا در گرد او جمع بودند ، غواصى كه از مشاهير شعرا بود ، مرثيهيى گفته در سر دستار خود خلانيده بود ، گلخنى گفت : اى غواصى آن بوق را كه در سر خلانيدهيى و از اسرافيل خبر مىدهى از سر برآور ، و صيحهيى دردم . غواصى مرثيه را برآورد ، و مطلع مرثيه اين بود كه :
دلا ز گردش گردون بىمدار دريغ * نه يك دريغ ، كه هر ساعتى هزار دريغ
چون اين مطلع را خواند ، گلخنى در هجو وى طرد و عكس بنياد كرد كه :
گيدى . . . پاره زن زنجلب * زنجلب گيدى . . . پاره زن
ابياتى گفتن گرفت كه با وجود آن ماتم جانسوز ، خلق از خنده بر زمين غلطيدند ،