آيد بدر ، بر خوشطبعان ذوى العقول اين پوشيده نيست كه اين تزريق محض است ، ديگر اى مولانا گلخنى اين چه معنى دارد كه خاك آن شاهزاده را بر سر مىكنند ، مگر شما نباش يعنى كفنكشايد كه شاهزاده را از خاك بيرون مىآريد ؟ اينكه گفتم خلق فغان برآورند ، گلخنى را حالتى پيدا شد كه به مردن نزديك رسيد ، فقير گفتم اين مطلع را اصلاح مىتوان كرد ، به اين نوع :
آفتابم زير خاك و شب من خونينجگر * خاك بر سر مىكنم تا آفتاب آيد بدر
گلخنى دست در بغل كرد ، و ديوان خود را كه به مولانا سلطان على مشهدى نويسانيده بود ، به اين فقير برسم صله بخشيد ، و از براى اين كمينه از جمعى كه نشسته بودند ، فاتحه التماس نمود و به كلانى و بابايى رسوايى خود را پوشيد » .
« ص 1206 - 1211 »
واصفى ثلث اول از مجلد دوم را اگر نمىنوشت بهتر بود ، چه در آن اوقات كه در مجلس گيلدى محمد سلطان به خواهش وى داستانسرايى مىكرده ، بنام حكما و شعراى متقدم داستانهاى مجعول و مزورى ساخته كه هيچيك از آنها اعتبار تاريخى ندارد ، و اگر بخواهيم يكايك آنها را بازنماييم سخن بدرازا خواهد كشيد .
همچنين وى بعضى از اشعار را به غير صاحبانش نسبت داده كه از آن جمله است :
« از اسلم طوسى كه از اولاد فردوسى طوسى است منقولست كه در مدح خواجه نظام الملك طوسى اين رباعى را گفته است كه .
عالم همه پرگار و كف خواجه نقط * پيوسته بگرد نقطه مىگردد خط
محتاج به تو كه و مه و دون و وسط * كس را ندهد خداى دولت بغلط