تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
تا كسى ز گردش فلك آبگينه‌رنگ * بر آبگينه خانهء طاعت ز نيم سنگ
ميرزا فرمودند كه اين قصيده را ياران مىبايد كه جواب گويند ، و فرمود كه در جوار ديوان‌خانه از براى مولانا كاتبى حجره‌يى تعيين فرمودند ، باباسودايى در سياه چاه غم گرفتار محنت و اندوه گرديد ، با خود گفت كه كاتبى از مشاهير عالمست ، و مرا قوت سرپنجهء او نيست . مصراع
روباه را چه قوت سرپنجهء اسد
تا كار من به او بكجا انجامد . در اين فكر و انديشه بود كه جمعى از جوانان كه پروانه‌صفت بر حوالى شمع شبستان جاه و جلال آن پادشاه مىبودند ، و به باباسودايى محبتى داشتند ، وى را در غايت آشفتگى ديدند ، پرسيدند ، گفت اى دوستان من و رياحين بوستان جان من تا غايت بناموس زيسته‌ام و در عمر خود مغلوب و ذليل هيچ‌كس نگرديده‌ام و هيچ‌كس بر من ظفر نيافته ، و سرپنجهء ناموس مرا كسى نتافته ، حالا غنيم غالبى پيدا شده ، و او را پادشاه با من در مقام معارضه و مقابله درآورده ، جوانان گفتند كه بابا شما غمگين نباشيد كه مولانا كاتبى را امشب چنان مشغول سازيم كه وى اصلا بشعر نتواند پرداخت ، و كشتى انديشه را در بحر شعر نتواند انداخت ، و شما امشب آن قصيده را بدلخواه تمام سازيد ، و صباح كاتبى را در مجلس پادشاه در دايرهء خجالت و شرمندگى اندازيد ، اين گفتند و بخانهء كاتبى درآمدند ، در وقتى كه چهار بيت از آن قصيده در سلك نظم كشيده بود ، آن ابيات اينست :
اى راست‌رو قضا بكمان تو چون خدنگ * بر تركش تو چرخ مرصع دم پلنگ