تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥
مترنم گرديد ، آن عالىحضرت ازين كمينه پرسيد كه اين شاه‌بيت از كيست كه از استماع آن بغايت متأثر شديم ، بعرض رسانيده شد كه اين بيت از مولانا كاتبى است كه در منقبت حضرت شاه اولياء سلطان اتقيا اسد اللّه الغالب على بن ابى طالب گفته و مطلع آن قصيده اينست :
به چشم عقل اقاليم سبعه گنج زرست * ولى چو درنگرى اژدهاى هفت سرست
آن حضرت فرمود كه كاتبى در كدام زمان بوده ، و از كدام پادشاه تربيت يافته ، بعرض رسيد كه شاه بايسنغر بن شاهرخ ميرزا مربى او بود ، و ابتداى اختلاط او به آن پادشاه چنان بوده كه وى از نيشابور به هرات آمده و كرياس سدره اساس آن پادشاه در باغ سفيد مىبوده ، كاتبى در آن باغ آمده متوجه حجره‌يى شده كه پادشاه با خواص و ندماى خود در آن حجره نشسته بوده‌اند ، پادشاه ملاحظه كرد شخصى ديد بغايت قوىهيكل و طويل‌قامت ، دستار پاره‌پاره بر سر و جامه‌يى ساربانانه در بر ، پادشاه گفت تو چه كسى و از كجايى و بچه كار مىآيى ؟ گفت مرد شاعرپيشه‌ام و از راه دور ولايت نيشابور مىآيم ، پادشاه گفت مناسب قامت و دستار خود بيتى گوى ، گفت :
قد بلند دارم ، دستار پاره‌پاره * چون آشيان لك‌لك بر كلّهء مناره
پادشاه خندان شد و او را طلبيد ، و در سلك شاعران درگاه عالم‌پناه منخرط گردانيد . بابا سودايى كه از مخصوصان و نديمان آن آستان سپهرآشيان بود ، و خود را از حلقه‌به‌گوشان و متعلقان آن سلسله مىنمود ، و او شاعرى بود بغايت پهلوان ، و او را در آن زمان ملك‌الشعرا مىناميدند ، و اين بيت از ابيات اوست كه در مدح ميرزا بايسنغر گفته :
اختاچى جلال تو گوى سپهر را * بر دمّ اسب بسته چو خرمهرهء كبود
بسيار متغير شد . ميرزا تغيّر او را دريافت ، كتاب شيخ سوزنى در پيش او بود ، گشادند ، اين بيت برآمد كه :