باغ را چشم رسيدست مگر از نرگس * كه برآورده لب و مىدمد افسون غنچه
صبحدم بلبل نالان بچمن حسب الحال * غزلى خواند كه شد واله و مفتون غنچه
* * *
بسكه از شوق دهان تو خورد خون غنچه * خم سبزيست پر از بادهء گلگون غنچه
از تو صدپاره جگر غنچهدهانان چون گل * گلرخان از تو فرورفته به خون چون غنچه
دلم از ناوك اغيار جدا نيست ، بلى * هست با خار درين باغچه مقرون غنچه
5 رديف گل
تا زدى اى سرو رعنا بر سر دستار گل * از تفاخر سود سر بر گنبد دوّار گل
برگ گل نبود كه خون آلوده ناخنها بسى * دارد از رشك رخت در سينهء افكار گل
نيست بر رخسار گل شبنم كه از شرمندگى * در عرق شد پيش تو اى سرو خوشرفتار گل « 1 »
در درون غنچه از تنگى عذارش برفروخت * يا برآمد سرخ از خجلت بپيش يار گل
هامش
( 1 ) - يك بيت كمين جامع اين اوراق بمضمون اين بيت واصفى متوارد افتاده است :اين نه شبنم كه سحرگاه بباغ افتادست * به عرق گشته ز شرم رخ تو تر گل سرخ( ع )