فاعلاتن ، مفاعلن ، فعلات . يا كه فعلان .
چهارم ) بحر سريع مطوى موقوف : مفتعلن ، مفتعلن ، فاعلان .
واصفى بلغز ( چيست ) آفتاب تشبيبى كرده ، در مدح سلطان محمد بن سيونج خواجه خان بن ابو الخير خان كه والى تاشكند بود ، قصيدهيى گفته ، بعضى ابيات آن چيست اينست :
چيست آفتاب
كيست آن سلطان گردونرفعت عالمپناه * ملك عالم را مسخر كرده بىخيل و سپاه
گرچه باشد بىنهايت فسحت اقليم او * پيش سير رخش خنگ او بود يكروزه راه
نيست غير از رو نمايان زان شه يوسف جمال * زان كه در دريا فتاده باشد او اندر شناه
مىكند از مهربانى ديگران را تربيت * تا بملك خويش سازد ديگران را پادشاه
دشمنش باشد سپاه شام و در جولانگهش * شب همهشب ، ريزههاى شيشه مىريزد به راه
ليك خود گيرد به كف جاروب زرين تا كند * رفت و روبى جلوهگاه خويش را هر صبحگاه
گرچه با مردم بود گرم اختلاط و مهربان * نيز نتواند كسى كردن به روى او نگاه
روز با صد جاه بر تخت سليمانيش جاى * شام باشد منزلش چون يوسف اندر قعر چاه