بمزيت فضل و دانايى امتياز تمام داشت ، و ظاهر خود را بزيور اخلاص آراسته به قيمت گرانسنگ بپدرم فروخته بود ، از صوبهء دكن طلب داشتند ، و چون خاطر او به من صاف نبود ، و هميشه در ظاهر و باطن سخنان مذكور مىساخت ، و درين ايام كه بنا بر افساد فتنهانگيزان ، خاطر مبارك والد بزرگوارم فىالجمله از من آزردگى داشت ، يقين بود كه اگر دولت خدمت دريابد ، باعث زيادتى آن غبار خواهد گشت ، و مانع دولت مواصلت گرديده كار بجايى خواهد رسانيد كه بضرورت از سعادت خدمت محروم بايد گرديد . چون ولايت بر سنگه ديو بر سر راه او واقع بود ، و در آن ايام در جرگهء متمردان جا داشت ، به او پيغام فرستادم كه اگر سر راه بر آن مفسد فتنهانگيز گرفته او را نيست و نابود سازد ، رعايتهاى كلى از من خواهد يافت ، توفيق رفيق او گشته در حينى كه از حوالى ولايت او مىگذشت ، راه برو بست ، و باندك ترددى مردم او را پريشان و متفرق ساخته او را بقتل آورد ، و سر او را در اللهآباد نزد من فرستاد .
اگرچه اين معنى باعث آزردگى خاطر اشرف حضرت عرش آشيانى گرديد ، غاية اين كاركرد كه من بىملاحظه و دغدغهء خاطر عزيمت آستانبوس درگاه پدر خود كردم ، و رفتهرفته آن كدورتها مبدل بصفا گرديد » .
ازوست :
نفسى دارم كه هر نفس مه گردد * گويم كه رياضتش دهم به گردد
هرچند بجهد لاغرش مىدارم * از يكسخن فضول فربه گردد
در مدح خانخانان گويد :
دريادل و ابردست ، يكتن چو تو نيست * وز بادهء هوش مست ، يكتن چو تو نيست
دينپرور و شهپرست ، يكتن چو تو نيست * شه را همه چيز هست ، يكتن چو تو نيست
« سفينهء خوشگو »