دينپناه عنان دولت و سعادت بصوب سرير سلطنت و مستقر خلافت منعطف گردانيد ، و طنطنهء مقدم همايون از ايوان كيوان گذرانيد ، در اوايل جمادى الثانى در عين سعادت و كامرانى در حوالى طهران نزول نمود ، در آنجا حكم به گرفتن امير قوام الدّين نوربخش صدور يافت ، تفصيل اين مجمل آنكه شاه قوام الدّين از ژندهء درويشى كه خلعت حيات جاودانيست برآمده پا از حد خود بيرون نهاده بطريق پادشاهان عالىتبار و خوانين ذوى الاقتدار سلوك مىنمود ، شب و روز با سگ و يوز در شكار بوده بطريق اكاسره و قياصره حجاب در ابواب بيوت خود نصب كرده ، ايشان هيچ فردى از افراد انسانى را نمىگذاشته ( نمىگذاشتند ) كه بمجلس او درآيد ، و از هركس كه اندك كارى كه مرضى طبع او نبود سرمىزد ، جمعى را شب بر سر او فرستاده بقتلش مىآوردند .
چو تيره شود مرد را روزگار * همه آن كند كش نيايد به كار
درين اوان كه اردوى همايون در حوالى امامزادهء واجب التعظيم امامزاده عبد العظيم بود ، خدمتش بدرگاه عالمپناه آمده بر جميع امرا و سادات و موالى و اهالى تقديم نمود ، و اهل رى چون سالها لگدكوب ظلم او بودند ، و جانها بلب و كارد به استخوان رسيده بود ، از وى شكوه كردند ، بار اول جناب فضايلمآب قاضى محمد ولد قاضى شكر اللّه كه از بزرگان زمان بمزيد ادراك و شيرينكلامى ممتاز و مستثنى بود ، بتكلم درآمده گفت : اى شاه قوام الدّين شما پادشاهيد يا درويش ؟ وى جواب داد كه من درويشم . حضرت قاضى فرمود كه سبب ساختن قلعه و جمع آوردن جبه و جوشن چيست ؟
وى سكوت اختيار فرمودند ( - فرمود ) باز قاضى گفت شما در سفك دماء بمرتبهيى اسراف نموديد كه جهانيان عبيد خان ازبك و قاسم جلاد را فراموش كردند ، و اسامى مقتولان را كه بتيغ او كشته شده بودند ، شمردن گرفت ، چون به مولانا [ اميدى شاعر ] رسيد ، منكر شد ، شاه دينپناه فرمودند كه اگر شما او را بقتل نمىآورديد ، چرا املاكش را متصرف مىشديد ؟ در آن اثنا [ اهل مجلس به روى او آمده هركس حكايتى گفت و ]