حسن و دختر و داماد و نوهاش كه در خيابان اسلامبول خانهء وقفى جنب مقبرهء هدايت كه اكنون درمانگاه است ، منزل داشتند ، از سفرهء دوستان نانى مىخوردند ، و عبرت با همان حال ناتوانى تا روزهاى آخر عمر هم روز و هم شب عرق كشمش مىخورد ، و پسرش ازو زيادتر ، و وقتى هم كه وفات يافت ، از وجوهى كه ما داده بوديم ششصد هفتصد تومان برايش باقى مانده بود . وى در روز نوزدهم ديماه سال 1321 شمسى دار فانى را وداع گفت ، و جنازهء او را به امامزاده عبد اللّه واقع در شهر رى برده دفن كرديم ، تعزيتها داشتيم و مرثيتها گفتيم ، و چون مرثيتى كه من گفته بودم بيشتر پسند افتاد ، از طرف انجمن ادبى ايران كه من خود از اعضاء مؤسس آنم ، شعر مزبور بر سنگى از مرمر نقر شد و بر مزارش نصب گرديد و آن اينست :
اى جوانان كه شكرگفتاريد * از خموشان جهان ياد آريد
چو رسيديد برين تربت پاك * قدم آهسته گذاريد به خاك
عبرت استاد سخنسنج شهير * آن سرايندهء بىمثل و نظير
اينك آرامگه اينجا دارد * دست ، كوتاه ز دنيا دارد
چه توان كرد سرانجام اينست * حاصل گردش ايام اينست
ياد آريد ازين خفته كه بود * برتر انديشهاش از چرخ كبود
پيشهاش نيكى و خيرانديشى * شيوه آزادگى و درويشى
بجهان بر روش رنجبران * كرد عمرى بكتابت گذران
شعر را هستى جاويد ازوست * زنده آثار اساتيد ازوست
در سلوكش چو يقين حاصل شد * خرقه بركند و به حق و اصل شد
نوزده روز چو رفت از دى مه * « مرد عبرت و عليه الرّحمه »
- 1321
مرحوم عبرت غالبا از متون ارزندهاى كه براى استنساخ به او مىدادند ، يك نسخه هم براى خود مىنوشت ، و پس از وى پسرش حسن بتدريج آنها را فروخت و