تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
بگرفت به كف پير مغان جام سفالين * جام دگر افتاد بدست جم ديگر در دست من افتاد عقيق لب لعلش * بگرفت سليمان دگر خاتم ديگر
« غزليات عبرت چاپ مظفرى ، ص 48 » محمد صادق روشن اصفهانى متوفى 1305 ه . ق . گفته است :
ز مردن نيستم بر دل به غير از اين غم ديگر * كه خواهد ساخت بعد از من غمش با همدم ديگر بگير از دست ساقى جام و بشنو از لب مطرب * كه آبستن بروح اللّه باشد مريم ديگر ز سرّ غيب آگاهست پير مىكشان گويى * كه جام ديگر افتادست در دست جم ديگر بانگشت سليمانى بود آن خاتم ارزانى * كه دادند از دهان دوست ما را خاتم ديگر
« ديوان روشن ، چاپ سنگى طهران در 1317 ه ، ق ، صفحهء 267 » اين غزل او در زمان حياتش خيلى مشهور شده بود و رديف آن را شعرا ابتكار خود وى مىدانستند :
چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نيست * عالم همه آيات خدا هست و خدا نيست ما پرتو حقيم و نه اوييم و هموييم * چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نيست بينيد در آيينه اگر صورت خود را * آن صورت آيينه شما هست و شما نيست