دل كه جانانه را منزل بود ، جان بيگانه ، و در نزهتگاه خيال كه سلطان عشق را بارگاه بود عقل ديوانه آمده ، قاصد روان از صدور بوصول و متاع جان از ظهور بقبول پيوست .
نخست هماى عرصهء خيالش از دار العلم شيراز بعرصهء اصفهان در پرواز ، و شاهباز وجودش سايهافگن هر نشيب و فراز گرديد . چندى در آنولا سالكان از خدمتش در باطن صفا اندوختند ، و عاشقان در حضرتش رسم وفا آموختند . از آنجا نيز عازم دارالخلافهء طهران و قاصد تختگاه خسرو دوران آمد . هردم به ياد غزالان غزلى سرودى ، و هر شب بذكر تذروان ترانهيى نمودى ، تا آنكه بشرف آستانبوسى شاهنشاه عادل ، و خديو كامل باذل ، داور آفتابچهر دريادل ، محمد شاه ، روح العالمين له الفداء مشرف گرديد . در آن درگاه بسرودن غزل يگانه و بىبدل ، و در آن بارگاه بعشق و عاشقى ضرب المثل آمد ، و از آنجا روى نياز بآستان عرش انباز خامس آل عبا كه معدن حكمت الهى ، و منبع شرف نامتناهيست نهاد ، و از غبار آن دربار مس وجود را اكسير ، و ديدهء جان را بصير ساخته بدار الخلافه معاودت فرمود . در هنگامى كه عرصهء اصفهان از يمن قدم اين سرور جهان ، غيرت باغ جنان ، و مقصد شعراى دوران گرديد ، جبههء نياز بر آن آستان سودى ، و اظهار مدحتسرايى و ثنا طرازى نمودى .
الحق شاعريست شيرين زبان ، و نكتهسنجيست عذب البيان ، در طرز قصيدهسرايى تالى انورى و خاقانى ، و در رسم غزلآرايى شيخ و خواجه را ثانى . در علم ادب محسود فضلاى عرب ، و در فن تاريخ و نسب جامعتر از جميع كتب ، خدمتش مفرّح قلوب ، و حضرتش مفرّج كروب ، در گيتى بوفا و وفاق طاق ، و در خلّت و صفا يگانهء آفاق ، از اشعار فصاحت شعار آنچه را از بركت اين آستان غيرت درّ شاهوار ، و حسرت جواهر آبدار ساخته ، و گردن دوران را از مرسلهء آن برافراخته ، درين سفينه ثبت افتاد ، « و هى هذه » :
تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 198
مساهمون: أحمد گلچين معانى
ص١٩٨