و ذوفنون آمده ، متتبع جميع صنايع دقيقهء لطيفه و امور غريبهء بديعه مع اعمال مشكلهء عجيبه گشته بود . امّا از لباس فضيلت صورى عارى بود ، ديدمش در اواخر حيات كه در سن هشتاد و پنجسالگى شروع كرده تصريف زنجانى و كافيه مىخواند ، و فارسى هيئت نيز بر آن مىافزود ، غرض كه تا دم آخر طالب بود ، و جبر ايام گذشته بهر نحو مىنمود ، و از صور خامهء مانىنامهء اوست كه بصفحهء نظم ظهور يافته :
بنازم سركشيهاى سمند ناز يوسف را * كه مىدانست كار مرد عشق از زن نمىآيد
* * *
اول كليد سعى شكستيم و بعد از آن * قفل فرامشى بدر اين دكان زديم
غافل مشو كه سهل سبكدستيى نبود * آن مى كه ما بگردش رطل گران زديم
چشم تو شاهدست كه در گيرودار ناز * خود را هزار بار بتيغ و سنان زديم
* * *
باسباب محبت هرچه خواهى مىرسد دستم * ندارد هيچكس امروز سامانى كه من دارم
نمايد هر طرف زخم دل از پيراهن چاكم * كه دارد اينچنين زخم نمايانى كه من دارم
* * *
تا كى بباغ وصل تو از بيم مدعى * گلهاى ناشكفته بجيب و بغل كنم
* * *