خويش بوده و يكى از افتخارات شعر فارسيست ، به شرحى كه تقى الدّين اوحدى در تذكرهء عرفات العاشقين مىنويسد ، اين بوده كه : « چرا از هند به جهت من يادبودى نفرستاد » و بههمينجهت سهواللّسانى در هجو فيضى ساخته است ، چنان كه شريف تبريزى در حق استاد خويش لسانى شيرازى پرداخته ، و اينك سند آن :
ترجمهء مؤلف
تقى الدّين اوحدى مىنويسد :
« ساحرمانى رقم معجز قلم ، رند از خود درگذشته ، قلّاش با كائنات در پرخاش ، صادقى بيگ كتابدار نقاش ، رقوم كلكش در تحرير چون جعد عروسان تابدار ، و درر غررش در تقرير چون ياقوت مهوشان آبدار ، وى مدتى در خدمت شاهعباس بمنصب كتابدارى سرافراز بود ، تا زمانى كه مولانا عليرضا تبريزى خوشنويس اين امر را جبرا قهرا از دست او برآورد ، و صادقى بيگ بغايت ادراكى عالى و فهمى وافى داشت ، اكثر صنايع غريبه و هنرهاى متفرقه را تتبع كرده بود ، و تذكرهيى نيز نوشته ، اشعار شعراى فارسىگوى را آورده ، و نثر آن را بعبارت تركى ادا نموده و تواضع فرموده ، و خود هم از اتراك بود از ايماق افشار ، در اوائل حال مدتها سر و پا برهنه قلندروار سياحت نموده ، از هر جانب كسب فيض و طلب كمالى نمود ، و الحق بسيار تندخوى و خودپسند و مغرور بود ، از جمله سهواللّسانى به جهت شيخ فيضى نوشته ، چنان كه شريف ، لسانى را ، و سبب آنكه چرا از هند ، به جهت من يادبودى نفرستاد . وقتى كه به جهت بعضى اعزّه ارمغانگونهيى مراسلت نمود ، و عمر وى قريب بهشتاد و پنج رسيده بود ، درين ازمنه كه عبارت از سنهء 1022 است ، خبر فوت وى شنيده شد ، و وى اگرچه در جميع امور طبعى متصرف داشت ، امّا در نقاشى يد بيضا مىنمود ، خاصّه در مجلسسازيها و طرحاندازيها بغايت استاد بود ، و در شاعرى نيز بسيار مىكوشيد ، اقسام سخن گفته ، امّا در اواخر بمثنوى در بحر شاهنامه توفيق يافته ، الحق ابيات خوب در آن كتاب گفته ، و وى در شاعرى از شاگردان مولانا لسانى بود ( كه او را مانند شريف تبريزى هجو گفته ، ر ك : دانشمندان آذربايجان در ذيل نام شريف ) و خود جامع