گويند روز حشر چو خلق از ثواب خويش * ماييم و رحمت تو و كردار ناصواب
* * *
بىسبب نايد ازين پرده برون آوازى * در پس پرده كسى هست كه آوازى هست
* * *
بهار اينچنين كم از خزان نيست * كه گل را خنده ، بلبل را فغان نيست
* * *
مىآيد و بر سنبلش از گرد نشان نيست * در راه وى امروز مگر چشم ترى هست
* * *
من بىخبرم از خود و هر سو خبرى هست * كافتاده بدنبال بتان دربهدرى هست
* * *
تو مىروى و دهم جان ، بجانبم نظرى كن * كه سوى هم زد و جانب نگاه بازپسين است
* * *
ز كويش وقت رفتن بند بر پا مرغ را مانم * كه چون خيزد فتد بر خاك و ديگر بار برخيزد
* * *
خوشوقت عاشقى كه بود در ميان خلق * بىقدرتر از آنكه ز يارش جدا كنند
* * *
كس ندانست كه چون آمد و چون رفت ز بزم * اينقدر بود كه شد چاك گريبانى چند
* * *