قليل المبالات يافتمش ، و معاذ اللّه بيوم معاد ضعيف الاعتقاد ، بهنحوىكه در احوال برادرش اختر مذكور شد ، چند جزوه از تذكرهء مصنف برادر را عرضهء امناى دولت داشت ، با عدم قبول بجوايز حضرت صاحبقران ممتاز اقران گشته ، هم بسال يكهزار و دويست و سى و چهار بدار الخلافه اندر رخت بربست ، در غزلگويى طبع خوشى داشت ، اين اشعار ازوست :
افراد غزليات
به خاك افتم به آن در چون ببينم پاسبانش را * كه تا بوسم به اين تقريب خاك آستانش را
* * *
ببزم غير دانم باده خوردى شب ، نمىدانم * كه بيرون آمدى از بزم يا رفتى بخواب آنجا
* * *
خبر از آشيانم نيست ، امّا اينقدر دانم * كه برقى سوخت در گلشن بشاخى آشيانى را
* * *
خواند از دام بگلزار هم آواز مرا * به گمانى كه پر بسته بود باز مرا
* * *
دل آبادست از عشقش مبادا * خرابى اين خرابآباد ما را
* * *
بمحفل جانب هركس بجز من بيند و من هم * كنم بر روى اين و آن به صد خجلت نگاه آنجا
* * *
بيرون شدن ز بيم اسيرى نمىتوان * آخر شد آشيان بگلستان قفس مرا