چشم تا برهم زدى آغاز شد انجام عمر * طى شد اين ره آنچنان كآواز پايى برنخاست
* * *
متاع حسن ترا طرفه روز بازارست * كه كس نيافته و عالمى خريدارست
بگلشن دل ما بگذرى تماشا كن * درين چمن گل خودروى داغ بسيارست
* * *
كجاست باده كه عالم بباددادهء اوست * اساس آب بر آتش بنا نهادهء اوست
* * *
گره بزلف تو افتاد ، جاى آن دارد * كه بر زبان سخن مدعا گره گردد
« عمل صالح ، ج 3 ص 434 - 435 »
محمد صالح كنبوى لاهورى كه با وى معاصر و معاشر بوده در 1070 يعنى سه سال قبل از فوت برهمن ترجمهاش را چنان نوشته بود كه ديديم ، و اينك ترجمهيى را كه شير خان لودى از روى كمال تعصب و خشكى در 1102 ق ، بقلم آورده است نقل مىكنيم :
« چندربهان زنّاردار از سكنهء اكبرآباد بوده برهمن تخلص مىكرد ، خالى از وارستگى نبود ، در سركار شاه [ زادهء ] بلنداقبال داراشكوه عنوان منشىگرى داشت ، و بدستاويز چربزبانى بدولت همزبانى رسيده بود ، و نظم و نثرش پسند خاطر شاهزاده مىافتاد ، از تصنيفاتش نسخهء چارچمن بر مطلبنويسى و سادگى عبارت وى گواهى مىدهد ، و قماش نظمش نيز پوشيده نيست ، عجب كه شاهزاده با آنهمه مستعدان كه