درين مقام قدرى اشعار منتخب از قصيدهء مسمّى به فلكآشوب و مثنوى مذكور كه تير روى تركش كليّاتش هست آورده » .
صاحب خلاصة الافكار صد و شصت و هفت بيت از اشعار دلآشوب محمدبخش آشوب را ثبت كرده است ، و ما فقط بيتى چند از مثنوى فتوحات شام او را ذكر مىكنيم :
« سبب تأليف كتاب از مثنوى فتوحات شام و هجو فردوسى :
پس از حمد و توحيد ربّ ودود * بنام محمد سروده درود
تولّايى چار يار كبار * تبرّايى منكر هر چهار
بر آهنگ كشتى بزر دشتيى * همه مىفشاند گل كشتيى
مغمغ نسب گبر آتشپرست * به بيعت بهر موبدى داده دست
دلش گبر و جان گبر و گبرى زبان * ز گبران به گبرى زبان قصهخوان
به سام و به رستم قوى پشت او * به باج و به برسم گره مشت او
كهن شاعرى شاهنامهنگار * به فردوسى طوسىاش اشتهار
بكفرى كز آن گبرم آمد به گوش * رگ غيرت دينم آمد به جوش
ز حد گليمش فرومانده پا * فروبسته در چشم شرم و حيا
كه كرده به شهنامهء خود رقم * بطعن عرب از زبان عجم :
« ز شير شتر خوردن و سوسمار * عرب را بجايى رسيدست كار
كه تخت فريدون كند آرزو * تفو بر تو اى چرخ گردون تفو »
همانا بدل درد دينش نبود * و يا بيم ايزد قرينش نبود
نيامد خوشش كاختر كاويان * به آن تيرهبختى شود همعنان
چنان سرنگون گردد آن تخت عاج * همان كفش زرين و زرينه تاج
ز پا و سر سركشان عجم * برندش غزات عرابى حشم
. . . الخ »
اين شخص سنّى حنفى قادرى متعصبى بوده ، و پسرش محمد عمر نيز خالى ازين تعصبات جاهلانه نبوده ، چنان كه در حواشى نسخهء رياض الشعراى شمارهء 4304