تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣
هرآن‌كه صورت او ديد ، دل ز جان برداشت * چه صورتيست كزو دل نمىتوان برداشت
* * *
برفت يار و ز ياران خويش ياد نكرد * بخير باد ، بما گرچه خير باد نكرد
* * *
چو ترك مهوش من روى در نقاب گرفت * فغان ز شهر برآمد كه آفتاب گرفت
* * *
آنچه زو آسوده جانم ، زخم جانان منست * وانچه دل بگشاد ازو چاك گريبان منست »
فردى تربتى - در زهد ورع يگانهء زمان و در تصوّف نادرهء دورانست ، چند مثنوى در سلك نظم كشيده ، از معاصرين شاه‌طهماسب مغفور ماضى بوده ، او راست :
جا كن درون دل كه ازو خوب‌تر شوى * تو قطره‌يى چو در صدف آيى گهر شوى
* * *
خستهء چشم و لبت گردم كه در تبهاى شوق * اين مرا چندانكه به مىكرد ، آن بيمار داشت
* * *
خيال خال لب او مكن كه دانهء دردست * چو در زمين دل افتد فغان و ناله برآيد
* * *
عالم بسوخت از غم و دل بر منش نسوخت * دل سوختم ز بهر وى و دامنش نسوخت
* * *
تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 423 | أحمد گلچين معانى