وطن و بىخانمانى گرديد ، و كار را بر خواص و عوام چنان تنگ گرفت ، كه زبان قلم از تحرير بعجز و قصور اعتراف دارد ، طبع اقاصى و ادانى از آن گرگ حريص متنفر ، و دلها منزجر ، و آب ديدهها منهمر ، و ايام ايالت او ايام نحس ، مستمر آمد ، وحشتى و نفرتى عظيم در ميان خلق افتاد ، حضرت فيلسوف اعظم و تحرير مكرم آقا محمد بيدآبادى اصفهانى كه شمهيى از اوصافش زيب دفتر ، و رشتهء دوات مشكآگين از ذكرش رشك رشتهء گهر شده عماد دين بود و اعتضاد كهين و مهين ، با او از در نصايح درآمد ، وى را پيغامهاى عنيف فرستادى ، و تهديدات بليغ نمودى ، و فرمودى كه درين دوروزهء حيات مستعار برعايا و برايا كه بدائع ودايع آفريدگارند ، ظلم صريح و اجحاف قبيح روا ندارد ، و پاى در راه حسن سلوك با عالى و سافل مماليك و مفاليك و عموم خلايق گذارد ، قطع وظايف و مرسوم را بدتر از قطع حلقوم داند ، و دوش رعايا را بتكاليف شاقه گرانبار نسازد ، و ظلم را مورث سخط الهى و مايهء اشتعال نواير عذاب نامتناهى داند ، حاجى جفاپيشهء تبهروزگار .
قطعه
از من بگوى حاجى مردمگزاى را * كو پوستين خلق باضرار مىدرد
حاجى تو نيستى شترست از براى آنك * بيچاره خار مىخورد و بار مىبرد
متنبه نشده دست از مردمگزايى بازنداشت ، و پاى انصاف بشاهراه عدل و داد نگذاشت ، مردم كوفته خاطر و شكسته دل شدند ، و عريضهء اشك و آه با سوز درون و سينهء مجروح بدرگاه قادر بىنياز فرستادند ، مولاناى اعظم از دارالسلطنهء اصفهان خيمهء اقامت كنده با جمع كثيرى از مريدان و ارباب عمائم و اعيان بيرون آمد ، و عزم جلاى وطن نمود ، دل از مسكن دلا را برداشت ، ميرزا ابو القاسم مدرس به علت وظيفهء مقررى با جناب استاد قدم از مقام خويش بيرون ننهاد ، در سنهء ثمان و ثمانين و مائة بعد الالف ، اكابر و اعيان اصفهان از كلانتر و وزير و وضيع و شريف و كدخدايان بلوك و جمعى از اهل حرفت و تجارت ببهانهء تنقيح محاسبات ديوانى ، با دلى آگنده بمحنت به شيراز آمده ، خاكنشين سايهء ديوار مذلت شدند ، و شكوه بدرگاه آوردند ، شعرا و ظرفا از نفس