و بيشتر قواعد نظم را از يگانهء آفاق مير سيد على مشتاق استفاده كرده ، و به قدر هفت هزار بيت از خيالات او در نهب و تاراج اصفهان كه از تطاول علىمردان خان بختيارى اتفاق افتاد ، در اصفهان مفقود گشته ، مدتى نيز ازين رهگذر طوطى ناطقهاش لال ، و بلبل طبعش شكستهبال بوده ، تا باز به تكليف احباب از بحر طبع مواج درهاى خوشاب انگيخته ، مثنوى يوسف زليخا دارد ، و در قصايد و غزل و رباعى سرآمد فصحاى زمان و بلغاى دوران ، و از هيچيك از معاصرين خود ، بلكه از شعراى متقدمين كمتر نبوده ، و شعر را خوب مىفهميده ، و سليقهء بستن مضمون او را هيچكس نداشته ، و در شعرشناسى مسلم بوده ، ازوست تذكرهء آتشكده كه از شرار دردآلود ابياتش آتش بجان عاشقان عارف و عارفان عاشق زده ، و در كلامش درديست كه اهل درد دانند ، و در سخنانش حاليست كه اهل حال شناسند .
نظم
يحاكى نظمه دُرّ السحاب * و يشبه نثره دَرّ السخاب
در اواخر عهد كريمخان از بلدهء قم به شيراز تشريف آورده بودند ، مؤلف حقير را شرف صحبت ايشان روزى نشد ، و قبل از رفتن مؤلف از دارالسلطنهء تبريز بدار العلم شيراز صينت عن الاعواز ميرزا عبد الوهاب موسوى بحكومت اصفهان سرافراز بود ، و در زمان داراى زند كه در مدت سلطنت و مملكتدارى نيتى صادق ، و صدرى وسيع و قدرى رفيع و قلبى فسيح داشت ، و خلق را بتنعم و ترفه و تنآسايى و تعيش خود باز گذاشته اهالى ايران غرق سرور ، و آفت عين الكمال از چهره آراستهء دوران دور بود ، ميرزا عبد الوهاب حاكم بود ، و آذر با شعراى بلاغتگستر او را نديم بزم بودند ، مقارن آن حال ميرزا عبد الوهاب وفات يافت ، بجاى او حاجى آقا محمد رنانى اصفهانى حاكم شد ، راههاى مداخل به كريمخان نمود ، و بر جمع اصفهان افزود ، دربند شعر و شاعرى و فضل و كمال نبود ، و عقيم و طامع و بدانديش و بدسلوك بود ، و با كريمخان پدر و فرزند شده ، خانهها ويران كرد ، و بدعتها آشكار ساخت ، فقرا را سوخت و مالها اندوخت ، و عموم اهالى را اسباب پريشانى ، اعزه و دانشمندان اصفهان را خصوصا باعث جلاى