چندى بيكار بود ، بعد بتوسط العلى خان اديب الملك در حضرت سلطان ناصر الدّين شاه معروف و قصايد و مدايح عرض كرده مأمور شد بر جمع اشعار مخصوصهء شاهنشاه معظّم و خازن الاشعار لقب يافت ، و مشغول جمع و نگارش اشعاريست كه از زبان سلطان عصر گفته مىشود ، و مستمرى و مقررى به قدر معاش در حقش برقرارست ، و بعضى از اشعارش اينست :
عشوهگرى كه مىرود ، دل ز كف از رميدنش * وه كه چه حالت آورد ، روى چو ماه ديدنش
يار و متاع حسن و من ، جان چو كلاف بر كفم * او عجب از فروختن ، من خجل از خريدنش
ز ابرو و چشم او رسد ، تير بلا همى بدل * مى نبرد كسى برون ، جان ز كمان كشيدنش
ميوهء نو بياورد ، شاخ درخت دوستى * وه كه چه با صفا بود ، ميوهء نو رسيدنش
پرده ز رخ چو بركشد ، پردهء خلق بردرد * ياد از آن كشيدن و داد از آن دريدنش
پيش نظام ملك شه ، به كه حديث او برم * قصهء دل ربودن و ، مهر ز من بريدنش
آهوى چشم او چرا ، رام نمىشود بكس * آه از آن نگاه او ، داد از آن رميدنش
طرفه بهر كجا رود ، عشق تو شهرهاش كند * حالت دل طپيدن و ، رنگ ز رخ پريدنش
« حديقة الشعراء ، نسخه آقاى سلطان القرائى ، ص 133 »
اشعارى كه ميرزا احمد ديوانبيگى از طرفه در حديقة الشعراء آورده زيادست ، ولى چون چنگى بدل نمىزد ، به همين يك غزل اكتفا رفت .