محمّد بن محمّد بن احمد حضرمى اشبيلى است در شمار اديبان و مقرئان و متوفّى 620 .
عنمه :
بر وزن طلبه درختى است كه ميوهء آن سرخ است و سر انگشتان مخضّب را به آن مانند كردهاند و تاى آن وحدت را نمايد به معنى تكدرخت عنم و آن نام عنمة بن عدى جهنى صحابى است و گويند : « در تمام مشاهد با پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بود » .
عنيز :
بر وزن زبير مصغّر عنز به معنى ماده بزك و ماده آهوك نام عنيز غفّارى صحابى است و عنيزة با زيادتى تا در آخر آن نام عنيزه دختر عموى امرؤ القيس كندى است و هم معشوقهء او و داستان عشقبازى خود را با او در قصيدهء معلّقه نظم كرده است و بعضى برآنند كه عنيزه لقب اوست و نامش فاطمه چه در آن قصيده ازآنپس كه به ذكر داستان خود و عنيزه پرداخت به او خطاب كرد و گفت :
أ فاطم مهلا بعض هذا التدلل * و ان كنت قد ازمعت صرمى فاجملى
و بعضى گفتهاند : « مقصود فاطمه دختر عبيد بن ثعلبة بن عامر است » .
عنين :
با ضمّ اوّل بر وزن زبير نام نياى ابو المحاسن محمّد بن نصر بن حسن بن عنين دمشقى انصارى است و از همين روى او را ابن عنين گفتند در شمار شاعران بسيار توانا و اديبان گرانمايه چندانكه كتاب جمهرهء ابن دريد را در ذهن حاضر داشت و در گشودن گره الغاز ( لغزها ) ماهر بود و در دمشق سال 549 از مادرزاد و رحلتها به عراق و جزيره و خراسان و آذربايجان و يمن و هندوستان و حجاز و مصر كرد و در پايان به دمشق بازگشت و در شعر بيشتر به نكوهشگرى پرداخت و همين كار سبب شد كه سلطان صلاح الدّين ايّوبى او را از دمشق براند و در هجو قصيدتى طولانى پرداخت و آن را مقراض الاعراض ناميد به اين مطلع :
اضالع تنطوى على كرب * و مقلة مستهلة الغرب
شوقا إلى ساكنى دمشقى فلا * غدت رباها مواطر السحب
و بسيارى از رؤساى دمشق را در آن نكوهيد و در نكوهش پدر خود چنين گفت :
و جنبنى ان افعل الخير والد * ضئيل إذا ما عد اهل التناسب
بعيد من الحسنى قريب من الخنا * وضيع مساعى الخير جم المعايب
إذا رمت ان اسموا صعود إلى العلى * غدا عرقه نحو الدنية جاذبى
و ازآنپس كه سلطان صلاح الدّين درگذشت و فرزندش ابو بكر محمّد بن ايّوب ملقّب به ملك عادل جاى او نشست قصيدتى در ستايش او نظم كرد بدين مطلع :
ما ذا على طيف الحبة لو سرى * و عليهم لوسا محونى بالكرى
و در آن قصيده از غربت خود شكايت كرد و گفت :
اشكو إليك نوى تمادى عمرها * حتّى حسبت اليوم منها اشهرا
لا عيشتى تصفوا و لا رسم الهوى * يعفو و لا جفنى يصافحه الكرى
و من العجائب ان يقيل بظلكم * كلّ الورى و نبذت وحدى بالعرا