اين شهر است بهاء الدّين مرغينان از منشيان و شاعران قرن هفتم از طرف پدر به شيخ الاسلام فرغانه نسب رساند و از طرف مادر به فرزندان طغان خان حكمران فرغانه و در سال 649 عميد الملك حبش كه در آغاز كار با وى بر سر مهر بود در پايان بر وى خشمگين شد و او را بكشت و از او آثار كمى بر جاى ماند . از نظم اوست در غزل :
تا نقش تو هست در ضميرم * نقش دگرى كجا پذيرم
آن هندوى چشم را غلامم * وان زنگى زلف را اسيرم
گر عشق بسوزدم عجب نيست * كو آتش تيز و من حريرم
ترسم كه كمان ابروانش * از كيش برآورد چو تيرم
در گوش نكردم از جوانى * پندى كه بداد عقل پيرم
دل زنده به عشق توست غم نيست * گر من ز محبّتت بميرم
مرقال : وزان مفتاح لقب هاشم بن عتبة بن ابى وقّاص است از دليران و مبارزان مشهور و او را مرقال ازاينجهت گفتند كه در ميدان جنگ چالاك بود و به طرف دشمن سريع حركت كرد و در جنگ يرموك يك چشمش نابينا گرديد و در جنگ صفّين رايت پيادگان را داشت و در همان جنگ كشته گرديد و جمعى از افراد قبيلهء اسلم با او كشته شدند . امير المؤمنين عليه السّلام بر ايشان بگذشت و اين شعر خواند :
جرى اللّه خيرا عصبة اسلمية * صباح الوجوه صرعوا حول هاشم
مرقّش :
با تشديد قاف وزان معلّم لقب ربيعة ابن سعد بن مالك است و او را مرقّش اكبر گويند در برابر مرقّش اصغر و ترقيش در لغت آرايش دادن سخن است و سخن چين را مرقّش گويند از اين نظر كه كلام خود را مىآرايد تا سخنش در طرف اثر كند .
مرقّش يكى از عشّاق مشهور عرب است و معشوقهء او اسماء بود دختر عوف بن مالك بن ضبيعة بن قيس بن ثعلبه . عوف دختر خود اسماء را وقتى كه مرقّش غايب بود به مردى از قبيلهء مراد به زنى داد وقتى مرقّش بازگشت و از ماجرا آگاه گرديد آهنگ اسماء كرد و با او مردى از قبيلهء غفيله بود در اثناى راه مريض شد ، آن مرد او را در غارى گذاشت و خود برگشت و گفت مرقّش مرد امّا كسان مرقّش آن سخن را باور نكردند و او را زدند تا حقيقت را گفت و به جرم آن كار او را كشتند .
و مرقّش اصغر نامش ربيعة بن سفيان است و بعضى گويند : « نامش عمرو بن حرمله است از تيرهء بنى سعد بن مالك بن ضبيعه » . او نيز يكى ديگر از عشّاق عرب است و معشوقهاش فاطمه دختر منذر بود ، فاطمه خادمهاى داشت كه راه را براى ديدار آن دو دلداده باز و هموار كرد و از شعر مرقّش اكبر است :
فهل يرجعن لى لمتى ان خضبتها * إلى عهدها قبل الممات خضابها
رات اقحوان الشيب فوق خطيطه * إذا مطرت لم تستكن صوابها
فان يطعن الشيب الشباب فقد ترى * به لمتى لم يرم عنها غرابها
و از نظم مرقّش اصغر است :
فمن يلق خيرا يحمد الناس امره * و من يغو لا يعدم على الغى لائما