و يا عبد اللّه بن حبيب و يا عمرو بن حبيب « 1 » ثقفى است .
و در نامش اختلاف كردهاند از دليران عرب و شاعران مشهور و بادهگساران بىپروا كه چندين بار عمر او را تازيانه زد و او همچنان باده نوشيد و از مى خوارگى دست نكشيد ناچار او را به جزيره تبعيد كرد و مردى را براى اينكه نگريزد و يا باده ننوشد بر او گماشت امّا ابو محجن بگريخت و خود را در قادسيّه به سعد بن وقّاص رسانيد در حالى كه سعد با ايرانيان در حال جنگ بود . عمر به سعد نوشت كه ابو المحجن را در بند افكن و زندان كن سعد او را زندان كرد و بند بر او نهاد .
ابو محجن در يكى از روزها نگريست كه ايرانيان نزديك است كه مسلمين را شكست دهند كسى را نزد زوجهء سعد ( سلمى دختر ابى حفصه ) فرستاد كه اگر بندم را باز كنى و سلاح به من دهى بر دشمنان بتازم و من آنم كه بر جنگ پشت نكنم مگر آنگاه كه كشته شوم . سلمى بند از او برداشت و او را بر اسب نشانيد و سلاح بر او پوشانيد . ابو محجن بر دشمنان تاخت و بر دشمن شمشير همىزد و از حمله باز نايستاد تا آنگاه كه دشمن را به هزيمت واداشت و خود برگشت و بند بر پاى خود نهاد . سعد وقتى به خانه برگشت زوجهاش از او پرسيد كه امروز كارزار بر چه منوال گذشت ؟ سعد گفت : « نزديك بود كه جنگ را ببازيم و بگريزيم كه خداوند مردى را بر اسب ابلق برانگيخت و دشمنان را به هزيمت واداشت و اگر نبود كه ابو محجن در بند بود مىگفتم كه همانا ابو محجن بود » . زوجهاش گفت : « آرى ابو محجن بود » . و داستان او را بگفت . سعد ، ابو محجن را از زندان آزاد كرد و بند از پاى او برداشت و گفت :
« تو را بر بادهگسارى هرگز نبايد تازيانه زد » .
ابو محجن گفت : « به خدا قسم كه من ازاينپس باده ننوشم ) » . و ازآنپس ديگر شراب نخورد و اشعارش بيشتر در خمر است و اين دو بيت از مشهورترين اشعار خمريّهء اوست :
إذا متّ فادفنى إلى جنب كرمة * تروى عظامى بعد موتى عروقها
و لا تدفنى فى الفلاة فإنّنى * اخاف إذا ما متّ ان لا اذوقها
روزى فرزند ابو محجن بر معاويه درآمد معاويه گفت : « پدرت همان است كه چنان گفته ( و دو شعر بالا را خواند ) » . پسر ابو محجن گفت : « پدر من آن است كه مىگويد :
لا تسألى الناس عن مالى و كثرته * و سائلى الناس عن بأسى و عن خلقى
القوم يعلم انّى من سراتهم * إذا تطيش يد الرعديدة الفرق
قد اركب الهول مسدولا عساكره * و اكتم السرّ فيه ضربة العنق » .
و در آن چند شعر ، بسالت و دليرى و خدمات پدر خود را به اسلام خواست به رخ معاويه بكشد . « 2 »
محذوره :
وزان مستوره و ابو محذوره كنيت سليمان بن سمرهء صحابى است و همان كسى است كه پيغمبر او را فرمود تا در مكّه اذان بگويد . روزى عمر به او گفت : « نمىترسى با آن بانگى كه در اذان
هامش
( 1 ) - نام پدرش نيز كه آيا حبيب است وزان امير و يا حبيب وزان زبير ، اختلاف است ( مؤلّف ) .
( 2 ) - و نيز محجن بن ادرع اسلمى در شمار صحابه است ، در آغاز ساكن مدينه بود آنگاه به بصره آمد و نقشهء مسجد آن شهر را كشيد ( الأعلام / زركلى : 5 / 283 ) .