لغده :
بر وزن غرفه لقب ابو على حسن بن عبد اللّه اصفهانى است از علماى نحو و ادب و شاگرد زجّاج و معاصر ابو حنيفهء دينورى و صاحب كتاب الرد على الشعراء و كتاب النطق و كتاب علل النحو و كتاب الهشاشة و البشاشة و كتاب النوادر و غير اينها و از شعر اوست :
بذلت لك الصفاء بكلّ جهد * و كنت كما هويت و صرت و خزا « 1 »
جرحت بمدية فخزرت « 2 » انفى * و حبل مودتى بيديك حزا « 3 »
فلم تترك إلى صلح مجازا * و لا فيه لمطلبه مهرا
ستمكث نادما فى العيش منّى * و تعلم ان رايك كان عجزا
و تذكرنى إذا جريت غيرى * و تعلم انّنى لك كنت كنزا
لغده گوشتى است كه بر كرانه گردن پديد آيد و آن زايدهاى است كه زيبا نيست و شايد ابو على را از آن نظر كه بر گردن چنان زايدهاى داشته لغده لقب دادند و سيوطى و ياقوت لغده و لكذه هر دو را آوردهاند و ندانستم از چه روى او را لكذه لقب دادند .
لفافه :
بر وزن كنايه بار پيچ باشد و نام لفافهء نقّاش است از اصحاب امام كاظم عليه السّلام و نام پدر عون ابن لفافهء كوفى است از اصحاب امام صادق عليه السّلام .
لفافى :
منسوب به لفاف با ضبط پيش و آن لقب محمّد بن بشر لفافى كوفى است در شمار محدّثان اماميّه و لفاف ، نوارى است كه به پا پيچند و آن را مچ پيچ گويند و پارچهاى است كه بارها در آن پيچند تا محتوى آنها را مضبوط و استوار سازند و شايد شغل او فروش آن اشياء بوده است كه او را لفافى گفتند .
لفتوانى :
منسوب است به لفتوان بر وزن نخجوان از قراى اصفهان و از اين قريه است ابراهيم بن شجاع بن محمّد بن ابراهيم لفتوانى اصفهانى در شمار محدّثان .
لقوه :
بر وزن قهوه لقب يوسف بن حجّاج بن يوسف كوفى است معروف به ابن صيقل و ملقّب به لقوه در شمار كاتبان و شاعران و اديبان و معاصر ابو نواس و در خلافت مأمون از دنيا رفت و از اوست در عتاب با معشوق :
ابعد المواثيق بى * و بعد السؤال الحفى
و بعد اليمين التى * حلفت على المصحف
تركت الهوى بيننا * كضوء سراج طفى
فليتك اذ لم تفى * بوعدك لم تحلفى
لقوه مرضى است كه در صورت پديد مىگردد و آن را از جانبى به جانب ديگر مىكشاند و رخسار را كج مىكند و شايد او را ازاينجهت كه به چنان مرض دچار بوده است لقوه گفتند و شايد علّت ديگر داشته كه بر من مجهول است .
لقيط :
بر وزن بسيط كودكى است كه از راه برگيرند و نام لقيط بن بكير محاربى است و ابن نديم نام پدر او را بكر نوشته است در شمار راويان اخبار عرب و شاعران و صاحب كتاب السمر و كتاب
هامش
( 1 ) - و خز : بدن را با سوزن و غير آن اندك خستن ( مؤلّف ) .
( 2 ) - خزر : با درفش چيزى را سوراخ كردن ( مؤلّف ) .
( 3 ) - حز : بريدن ( مؤلّف ) .