و حيث اللوى حيث الرياض انيقة * بذات الغضاغب المواطر كالخال
و پس از سال 600 درگذشت . و ابو الحسن علىّ ابن ابى القاسم محمّد قسنطينى در شمار متكلّمان اشاعره و صاحب كتاب تنزيه الإله و كشف فضائح المشبّهة و الحشويّة و متوفّى 519 در دمشق و اين غير از قسطنطنيه شهر معروف روم قديم است كه سپس آن را استانبول نام دادند .
قسوره :
بر وزن حنجره به معنى شير نام ابو الحارث قسورة بن علىّ بن حسين بن محمّد بن احمد بن ابى حجر عجلى است در شمار فاضلان و شاعران اماميّه .
قشّاش :
بر وزن عطّار كسى را گويند كه خواركهاى به دور افكنده را گرد آورد و آنچه از طعامها روى زمين افتاده است برچيند و آن لقب صفىّ الدّين احمد بن محمّد بن يونس حسينى مدنى است در شمار اعلام صوفيان و صاحب كتاب السمط المجيد فى تلقين الذكر و سلاسل اهل التوحيد و متوفّى 1071 و بعضى او را قشّاشى با زيادتى ياى نسبت آوردهاند منسوب است به قشّاش بنابراين قشّاش لقب نياى اوست .
قشبرى :
با ضمّ اوّل و دوّم و سكون سوّم منسوب است به قشبره از قراى طليطله در كشور اندلس و ازآنجاست ابو الحسن علىّ بن محمّد ابن احمد انصارى قشبرى در شمار رياضىدانان و هم در شمار محدّثان .
قشبى :
منسوب است به قشب بر وزن قهر و آن نام قلعهاى است در قطر سرقسطه در كشور اندلس و ازآنجاست ابو الحسن نفيس بن عبد الخالق بن محمّد هاشمى قشبى سرقسطى در شمار مقرئان .
قشرى :
اين لفظ را با همان كيفيّت بعضى در نسبت علىّ بن حسن بن قاسم كوفى در شمار محدّثان اماميّه و از مشايخ تلّعكبرى آوردهاند و چنين به نظر رسد كه درست آن يا قسرى است با سين بىنقطه و يا قشيرى است و ضبط قشيرى بيايد و برفرض صحّت از هر ضبط مناسبتر ، قشرى است با فتح اوّل و كسر دوّم منسوب است به قشر به معنى هر چيز بسيار پوستدار .
قشيرى :
منسوب است به قشير بر وزن زبير نام قشير بن كعب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوازن پدر تيرهاى در قبيلهء هوازن و از اين تيره است ابو القاسم عبد الكريم بن هوازن بن عبد الملك قشيرى نيشابورى استوايى ( ضبط استوايى گذشت ) در شمار اديبان و مفسّران و محدّثان و صوفيان و فقيهان شافعى و صاحب كتاب التيسير فى علم التفسير و الرسالة القشيريّة فى رجال الطريقة . ابو القاسم قشيرى از جمله عربانى است كه به طرف نيشابور كوچيدند و در پيرامون آن زيستند و در آغاز در قريه استوا زيست و به مناسبت خراج سنگينى كه برده او تحميل كرده بودند به نيشابور رفت تا از علم حساب و هم از فنّ خراج اطّلاعاتى كسب كند و از شرّ سنگينى بار خراج برهد امّا وقتى به نيشابور رسيد ابو على دقّاق را بديد و به او ارادت ورزيد و به فراگرفتن دانش پرداخت و هم دختر ابو على دقّاق را به زنى گرفت و پس از مرگ دقّاق راه او را رفت و به وعظ و اندرز مردم پرداخت و در وصف وعظش باخرزى گفت :
« لو قرع الصخر بصوت تحذيره لذاب و لو ربط ابليس فى مجلسه لتاب ؛ يعنى بانگ تحذيرش سنگ را آب كرد و ديو را اگر گذارش بر مجلس او افتاد توبهمند ساخت » . و اين دو شعر از نظم اوست :