تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
برآنند كه از آن تيره نبود بلكه به آن تيره به دوستى و يا غلامى پيوست و رفاعى گرديد . ابو اسحاق رفاعى نابينا بود و با تنگ‌دستى حالى كه خردسال بود به واسط كوچيد و در حلقهء درس عبد الغفّار حصينى درآمد و قرآن را فراگرفت و ازآنجا به بغداد رفت و علوم ادبيّه را از ابو سعيد سيرافى آموخت و به واسط برگشت و عبد الغفّار را مرده ديد و شاگردانش را بىآموزگار و به جاى او نشست و به تدريس پرداخت و پس از چندى به زبيديّه واسط رفت و در آنجا زيست تا در سال 411 درگذشت . و ابو نعيم احمد بن على مقرّى گفت : « هنگام غروب آفتاب بود كه نگريستم جنازهء ابو اسحاق رفاعى را به گورستان برند و دوكس آن را تشييع كرد و اين سخن را با ابو الفتح بن مختار نحوى گفتم ، پرسيد آن دوكس را شناختى ؟ گفتم : نه ، گفت : من بودم و ابو غالب بن بشران » . و از شگفتيهاى روزگار است كه چنان دانشمند مرد و چنان جنازه‌اش به خاك رفت و فرداى آن روز مردى از فرومايگان مرد و مردم شهر دكّانها بستند و بر جنازه‌اش نماز خواندند و به جنازه‌اش از فزونى مردم دست نرسيد و همچنان او را بردند و به خاك سپردند و از نظم ابو اسحاق رفاعى است :
واجبة ما كنت احسب اننى * ابلى ببينهم فبنت و بانوا فأت المسافة فالتذكر حظهم * منى و حظى منهم النسيان
و نيز ابو العبّاس احمد بن ابى الحسن على رفاعى در قريهء امّ عبيده « 1 » زيست و مردى اديب بود و در فقه پيرو شافعى و مردم امّ عبيده به او گرويدند و سپس درويشان در حلقهء ارادتش زانو زدند و به تدريج اعتقادشان در حقّ وى بزرگتر شد خصوص ازآن‌پس كه در سال 578 درگذشت و بر ارادت پيروان افزوده گشت و به نام فرقهء رفاعيّه معروف شدند . و ابن خلّكان نوشت : « پيروانش كارهاى شگفت كنند : مارهاى زنده خورند و در تنورهاى فروزان روند و بر پشت درندگان نشينند » . و از نظم ابو العبّاس رفاعى است :
إذا جن ليلى هام قلبى بذكركم * انوح كما ناح الحمام المطوق و فوقى سحاب يمطر الهم و الاسى * و تحتى بحار بالاسى تتدفق سلوا امّ عمرو كيف بات اسيرها * تفك الاسارى دونه و هو موثق فلا هو مقتول و فى القتل راحة * و لا هو ممنون عليه فيطلق
و ابن بطوطه در رحله نوشت كه : « گذرم بر قبر رفاعى در قريهء امّ عبيده افتاد و جمعى از درويشان را ديدم كه رقصند و بارهاى هيزم را ديدم كه بر زمين افكنده‌اند و سپس آنها را آتش زدند و در ميان آتش رفتند و رقصيدند و بعضى ميان آتش غلطيدند و بعضى آتش در دهان بردند و خوردند و اين كار خصوص طايفهء احمديّه است و همگان چنان نيستند و بعضى ديگر از پيروانش را
هامش
( 1 ) - عبيده ، بر وزن چكيده و امّ عبيده نام قريه‌اى است از قراى واسط ( مؤلّف ) .