تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
صناعت و نقد و عيوب شعر تأليف گرديده است » . و كتاب النموذج در شعراى قيروان و كتاب الشذوذ در لغت و در اين كتاب هر كلمه‌اى كه به ندرت به‌كاررفته نوشته است و كتاب قراضة الذهب فى نقد اشعار العرب و غير اين‌ها . ابن رشيق در قريهء محمّديّه از قراى قيروان از مادر سال 390 زاد و در قيروان به كسب دانش پرداخت و به معزّ بن باديس بن منصور امير افريقيّه نزديك گرديد و با ابن شرف قيروانى كه معاصر او بود بر يك‌راه نرفت و كتابها در ردّ او نوشت و چنين است هنجار دو دانشمند كه به مقام يكديگر رشك برند و حسد ورزند و بر گفتن و نوشتن توانا باشند . و از نظم اوست در وصف نزارى خود :
و قائلة ما ذا الشحوب و ذا الضنا * فقلت لها قول المشوق المتيم هواك اتانى و هو ضيف اعزه * فاطعمته لحمى و اسقيته دمى
و در وصف شبى كه با معشوق پيوسته گفته است :
و من حسنات الدهر عندى ليلة * من العمر لم نترك لايامها ذنبا خلونا بها ننفى القذى عن عيوننا * بلؤلؤة مملوة ذهبا سكبا و ملنا لتقبيل الثغور و لثمها * كميل جناح الطير يلتقط الحبا
و در عذر روگردانيدن از دوستان گفته است :
احب اخى و ان اعرضت عنه * و قل على مسامعه كلامى ولى فى وجهه تقطيب راض * كما قطبت فى وجه المدام و رب تجهم من غير بغض * و ضغن كامن تحت ابتسام
و در سال 463 و يا 456 در قيروان درگذشت و درست ، همان سال اوّل است .

رصافى :

با ضمّ اوّل منسوب است به رصافه و آن نام چندين موضع است ، از جمله : رصافهء بغداد كه نخست مهدى آن را لشكرگاه كرد و سپس مردم را بر آن داشت كه در آنجا خانه بسازند و به سرعت آباد گرديد و سپس مسجد جامعى در آن ساخت و هم مقابر خلفا گرديد تا آنگاه كه مستنصر گرداگرد آن ديوارى از آجر كشيد و از اين رصافه است ابو عبد اللّه محمّد بن بكّار بن ريّان رصافى در شمار محدّثان . و از جمله : رصافهء قرطبه در اندلس و آن را عبد الرحمن بن معاوية بن هشام بن عبد الملك ساخت و عبد الرحمن همان كسى است كه از بيم منصور دوانيقى از شام گريخت و به اندلس كوچيد و به سرعت در اندلس پيشرفت كرد و مردم را به خود خواند و در قرطبه روز عيد اضحى سال 138 در سنّ بيست و پنج‌سالگى مردم با او به خلافت بيعت كردند و نخستين خليفهء اموى است در اندلس . و از آن رصافه است ابو عبد اللّه محمّد بن غالب رصافى اندلسى در شمار شاعران اندلس كه داراى سبكى لطيف بود و از اوست :
و مهفهف كالغصن الا انه * تتحير الالباب عند لقائه اضحى ينام و قد تكلل خده * عرقا فقلت الورد رشّ بمائه
رصافى روزى بر پسر بچّه‌اى نگاهش افتاد كه با آب دهان ديدگان را تر كرد و نمود كه گريد امّا گريان نبود و گفت :
عذيرى من جذلان يبكى كآبة * و اضلعه مما يحاوله صفر