تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
ابن ابراهيم خندقى جرجانى بدان منسوب است . و نيز نام قريه‌اى است در بيرون قاهره و ابو عمران موسى ابن عبد الرحمن خندقى رميسى « 1 » در شمار محدّثان بدان منسوب است .

خنساء :

بر وزن صحراء زنى را گويند كه بينى او پس رفته و سر بينىاش اندكى بلند باشد . نيز به معنى ماده گاو كوهى و به اين معنى اخير گويند خنساء لقب تماضر « 2 » دختر عمرو بن شريد بن رياح ابن ثعلبهء سلميّه است در طبقهء اوّل از زنان شاعره كه دو دوران جاهليّت و اسلام را دريافت و بر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله درآمد و دين اسلام را گردن گرفت و در آغاز پيدايش ذوق نظم شعر در او دو شعر و سه شعر نظم كرد تا آنگاه كه برادرش معاويه و سپس صخر درگذشتند و قريحتش از شدّت علاقه‌اى كه با برادران خود خصوص با صخر داشت ، به شدّت درخشيدن گرفت و به مرثيت‌سرايى پرداخت و بيشتر اشعارش در مرثيت است ؛ مانند اين بيت كه كسى بر او در مضمون آن پيشى نگرفته است :
اشم ابلج تأتم الهداة به * كانه علم فى رأسه نار
نيز از اوست :
مثل الردينى لم تكبر شبيبته * كانه تحت طى الثواب اسوار لم تراه جارة يمشى بساحتها * لريبة حين يخلى بينه الجار اودى به الدهر عنها فهى مزرمة * لها حنينان اصغار و اكبار
يوما باوجع منى يوم فارقنى * صخر و للدهر احلاء و امرار
و خنساء در سال 644 ميلادى درگذشت .

خنليقى :

با ضمّ و سكون منسوب است به خنليق از قراى دربند و حكيم بن ابراهيم بن حكيم خنليقى دربندى در طبقهء فقيهان شافعى و شاگرد غزّالى و متوفّى 538 بدان منسوب است .

خنيس :

بر وزن زبير نام خنيس قرشى صحابى است شوهر حفصه دختر عمر بن خطّاب و در جنگ احد جراحتى يافت و بر آن اثر جان داد و پيغمبر صلى اللّه عليه و آله پس از او حفصه را به زنى گرفت و ابن خميس كنيت مشهور ابو عبد اللّه محمّد بن عبد الرءوف بن محمّد بن عبد الحميد قرطبى است در شمار اديبان و كاتبان و مورّخان و صاحب كتابى در شعراى اندلس و متوفّى 343 .

خوّات :

با فتح و تشديد واو به معنى دلير . نيز كسى كه هر ساعت خورد امّا كم خورد . نام خوّات ابن جبير صحابى است متوفّى 40 .

خواتيمى :

با فتح اوّل و دوّم منسوب است به خواتيم جمع خاتم به معنى انگشتر « 3 » و خواتيمى كسى را گويند كه انگشتر بفروشد و آن لقب حسين ابن على خواتيمى و نيز لقب خالد خواتيمى است
هامش
( 1 ) - رميسى : منسوب است به رميس بر وزن زبير و آن نام موضعى است در فسطاط مصر ( مؤلّف ) . ( 2 ) - تماضر : با ضمّ اوّل و كسر ضاد نقطه‌دار ( مؤلّف ) . ( 3 ) - انگشتر : مخفّف انگشتدر است به معنى در انگشت و انگشترى ، كسى است كه پيشهء انگشترسازى دارد ؛ مانند زرگرى و مسگرى و آهنگرى و بازرگانى و رنگرزى و رنگ‌ريزى ( رنگرز صبّاغ و رنگ‌ريز طرّاح است « نقشه‌كش » ) و ياى آن جزو ريشهء كلمه نيست و اين اشتباه از اديبان است كه پنداشته‌اند ياى انگشترى جزو كلمه است و از اغلاط خواصّ است ( مؤلّف ) .