در خطب و منظومهاى در فرائض و متوفّى 644 بدان منسوب است .
خرقاء :
بر وزن صحراء از نامهاى زنان است و نام خرقاء عامريّه است از قبيلهء بنى عامر بن صعصعه كه ذو الرمه غيلان بن عقبه شاعر شهير عرب با او راه تشبيب را سپرد و زيباييها و محاسن او را شمرد و تا جايى در وصف وى پيش رفت كه در حقّش گفت :
تمام الحجّ ان تقف المطايا * على خرقاء واضعة اللثام
و نيز نام زنى است سياهاندام كه جاروبكشى مسجد پيغمبر صلى اللّه عليه و آله كرد و خرقاء زنى را گويند كه كمهوش باشد و راه تصرّف در كارها را نداند و در مثل است : « لا تعدم الخرقاء العلة ؛ خرقاء نيز دليل قضيّه را داند » . كنايت از اينكه علل حكم ازبس زياد و روشن است زن كمهوش نيز آنها را داند چه جاى زيرك . و در جايى آن مثل را گويند كه عذر كسى را نخواهند بپذيرند .
خرقانى :
با فتح اوّل و دوّم منسوب است به خرقان از قراى بسطام و ابو الحسن علىّ بن جعفر خرقانى در طبقهء پيران راه و از مشاهير عارفان و شاگرد طريقت شيخ ابو العبّاس آملى مشهور به قصّاب و متوفّى 425 بدان منسوب است و از اوست :
اسرار ازل را نه تو دانى و نه من * اين حرف معمّا نه تو خوانى و نه من
هست از پس پرده گفتگوى من و تو * چون پرده بيفتد نه تو مانى و نه من
* * *
آن دوست كه ديدنش بيارايد چشم * بىديدنش از گريه نياسايد چشم
ما را ز براى ديدنش بايد چشم * گر دوست نبيند به چه كار آيد چشم
و خرقان با فتح و سكون از قراى سمرقند است و ابو الفتح احمد بن حسين بن عبد الرحمن خرقانى شاشى در طبقهء اديبان و متوفّى 505 بدان منسوب است .
خرقه :
با كسر و سكون از نامهاى مردان است ، از جمله : نام خرقة بن نباتة بن زيد بن عمرو بن عبد مناة كلبى در طبقهء شعراى اسلامى و متوفّى 115 .
خرقه با اميدى كه به عطاى حرب بن خالد بن يزيد ابن معاويه داشت ، خود را به دمشق رسانيد امّا حرب او را به دهش ننواخت و خرقه ، او را با اين دو شعر بنكوهيد :
كانى و نضوى عند حرب بن خالد * من الجوع ذئبا قفرة علزان
و باتت علينا جفوة ما نحبها * و بتنا نقاسى ليلة كثمان
و خرقه به معنى گلّهء ملخ و نيز پارهء جامه است .
و خرقه با فتح خا و كسر راى بىنقطه از اعلام زنان است به معنى زيرك و هوشمند و نام دختر نعمان بن منذر است از ملوك حيره كه بر سعد بن وقّاص ازآنپس كه امير قادسيّه گرديد با كنيزانش درآمد حالى كه در جامهء كنيزانش بود و از كنيزانش شناخته نشد ، سعد پرسيد : « خرقه كدامين زن است ؟ » . گفتند ابن سعد گفت : « آيا خرقه تويى ؟ » .
گفت : « آرى و چرا مكرّر پرسيدى ؟ آرى اين دنياست كه بر يك حال نپايد و مردمش را گاهى زير و گاهى بالا برد و ما پيش از تو ملوك اين