تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
و فقيهان و شارح الفيّهء ابن مالك و شارح فرائض المنهاج و شارح مختصر الالمام و متوفّى 809 . و مانند : شرف الدّين ابو القاسم عمر بن ابى الحسن علىّ ابن مرشد بن علىّ حموى مصرى معروف به ابن فارض و در فارض بيايد . و مانند : ابو الفوارس امير حسين بن محمّد حموى شامى معروف به ابن اعوج « 1 » كه در حماة از مادر بزاد و در شام بزيست و بر شاعران شام پيش افتاد و از طرف سلطان مراد عثمانى چندى حكومت حماة و زمانى حكومت معرّة النعمان داشت و در سال 1019 درگذشت و اين غزل دلنشين از اوست :
عجبا اننى اريد رضاها * و هى فى حالة الرضا غضبانه لست اخشى فى حبها من عذول * فدعوه فينا يطول لسانه حاصل الامران يقال فلان * صار صينا بحبه لفلانه انا صب بحبها مستهام * ملك الحب سره و عيانه لست انسى لما مضى و رقيبى * عينه من يدى الكرى ملانه و قضينا الوصال رشفا و ضما * بقلوب هيمانة حيرانه و اراد الجموح طرف التصابى * فلوينا عما اراد عنانه و ملكنا نفوسنا برضاها * و زجرنا بعفة شيطانه فدع العاذلات ينقلن عنى * آه من لى بظبية فتانه
و امّا سعد الدّين محمّد بن مؤيّد بن ابى بكر بن حسن بن محمّد بن حمويه « 2 » حموى منسوب به آن شهر نيست بلكه منسوب به حمويه نياى اوست . وى از مردم جوين است و به خوارزم رفت و به نجم الدّين كبرى از مشايخ عرفا پيوست و نيز به صحبت محيى الدّين عربى و صدر الدّين قونيوى رسيد ، ازآن‌پس كه شهرهاى فلسطين و سوريه و آسياى صغير را بگرديد و در پايان عمر به خراسان بازگشت و در سال 650 به سنّ 63 در همان‌جا از جهان برفت و از اوست : كتاب سجنجل الارواح و كتاب محبوب الاولياء و با دو زبان فارسى و عربى شعر گفت و از اوست :
آنم كه جهان چو حقه در مشت منست * وين قوّت حق ز قوّت پشت منست كونين و مكان و هرچه در عالم هست * در قبضهء قدرت دو انگشت منست
* * *
دل وقت سماع ره به ديدار برد * جان ره به سراپردهء اسرار برد اين نغمه چو مركبى است مر روح تو را * بردارد و خوش به عالم يار برد
* * *
هفتاد و دو ملّتند بر يك سر حرف * فىالجمله كسى نه كه گشايد در حرف من نقطهء حرف بر سر حرف زدم * بگشاد در حرف و شدم بر سر حرف
و نيز منسوب بدوست سالك الدّين محمّد حموى كه در يزد زيستن داشت و مانند پدرانش
هامش
( 1 ) - اعوج : بر وزن احمر به‌معنى كژ ، نام و يا لقب يكى از نياكان اوست ( مؤلّف ) . ( 2 ) - حمويه : مركّب است از دو كلمهء حم به معنى خويش و ويه به معنى چه خوب خويشى ! ( مؤلّف ) .