موقع كه سلطان با وزير در بستان نشستند و از الوان گلها و رياحين و شكوفهها عبرت مىگرفتند حاجب سلطان در اطراف بستان گردش مىكرد در اثنا احتياج بقضاء حاجت پيدا كرد بهر طرف مكان خلوتى را طلب مىكرد تا عبورش بدر حجره مذكوره افتاد كه زاهده در او بود رسيد گمان كرد اين بيت بايستى بيت الخلاء باشد در را باز كرد چشمش بزاهده افتاد كه آفتاب جمال او حجره را روشن كرده خواست دست خيانت به او دراز كند زاهده صيحه كشيد بهطورىكه به گوش صاحب بستان رسيد بشتاب خود را رسانيد و با بيلى كه در دست داشت چنان بر فرق حاجب نواخت كه خون به سروصورت حاجب فروريخت حاجب با سروصورت و محاسن خونآلود رفت به سلطان شكايت كرد سلطان صاحب بستان را طلبيد گفت آيا اين ميهماننوازى تو است كه فرق حاجب ما را با بيل بشكافى و سروصورت و محاسن او را خونآلود كنى اگر سببى داشته بيان كن صاحب بستان قصه زاهده را شرح داد حاجب گفت دروغ مىگويد آن كنيز من است من در خلوت خواستم با او همبستر بشوم اين مرد به حال ما مطلع شده بدون تقصير با من چنين كرد به گمان اينكه من با اجنبيه همبستر شدم و من اين كنيز را با خود آورده بودم چون او را در خانه تنها گذارده بودم بر من غضب كرد هنگامى كه بنزد او رفتم صيحه كشيد اين مرد صداى صيحه او را شنيد بجانب من دويد و با بيلى كه در دست داشت بر فرق من فرود آورد صاحب بستان گفت ايها الملك بگو اين حاجب را تا وصف اين كنيز بنمايد كه او صحيح الاعضا است يا خير حاجب گفت هى مليحة ذات جمال خال من الاسقام و الاعلال و ألطف من ورد شقائق النعمان و ثغرة اسم من الاقحوان و وجهها كالقمر و قامتها اعدل من السرو و الصنوبر و خديها كالورد الاحمر .
سلطان گفت آثار كذب در كلمات و مقالات تو مىباشد و علامات شر از تو نمايان است اين شيخ مىگويد اين جاريه مقطوع اليدين و الرجلين است و تو او را اعدل از صنوبر و سرو وصف مىنمائى اگر چنان است كه اين شيخ مىگويد قتل تو واجب باشد سپس فرمان كرد صاحب بستان را باحضار زاهده صاحب بستان گفت ايها الملك اين زاهده راضى نمىشود كه او را در خدمت حاضر بنمايم و جماعت غير محرم بر او نظر
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 94
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٩٤