خواهر از طرف ديگر ناله و صرخه و عويل زوجهاش از يك طرف تاجرزاده را به كلى از حال طبيعى خارج كرد آتش خشمش زبانه زدن گرفت شمشير كشيد هر دو دست و پاى او را قطع كرده او را در ميان عبائى پيچيده در ميان ساقبهء آب انداخت و از پى كار خود رفت اتفاقا آب آن جثّه را بر در بستانى رسانيد صاحب بستان ديد آب بند آمد براثر او آمد ببيند چرا آب كم شده ديد عبائى راه آب را گرفته دست فرابرد كه آن را بردارد ديد سنگين است با هر دو دست او را بيرون كشيد و زوجه خود را طلبيد و گفت تا چراغى بياورد سپس آن عبا را در زير درختى نهادند باز كردند ديدند زنى است دست و پاى او را بريدند مرد فلّاح دست روى سينه او گذاشت ديد هنوز حرارت نفس باقى است زوجه خود را گفت تا قدرى گلاب آورد بر او پاشيد به هوش آمد و چشمهاى خود را باز كرد ( و قالت لا إله اللّه يا محيى العظام و هى رميم ) صاحب بستان از فصاحت و بلاغت و ضياء و جمال آن زاهده متعجب گرديد گفت ايزن اكنون بگو كيستى و چرا به اين بند گرفتار گرديدى و كدام كسى دست و پاى ترا قطع كرد و ترا به اين مصيبت و ذلّت گرفتار نموده زاهده گفت اى مرد و اللّه انّى مظلومة ندانم مرا براى چه گرفتار اين مصيبت كردند و دست و پاى مرا قطع نمودند ندانم چگونه در اين بستان آمدهام صاحب بستان گفت من ترا در اين ساقبهء آب پيدا كردم كه در ميان عبائى بودى و گويا روح در بدن نداشتى اكنون خداوند متعال ترا حيوة تازه بخشيد اينك دوست داشتم كه از حقيقت امر تو اطلاع پيدا كنم زاهده گفت اى مرد از قصه من مپرس و مرا به حال خود گذار كه من شكايت خود را جز به خداوند متعال باحدى نخواهم كرد و اين اشعار بسرود
خليلي لا و اللّه ما ينفع الشّكوى * إلى أحد إلّا إلى عالم النّجوى
فلا نشرحنّ الحال منك إلى امرئ * من الخلق أشكو للّذي يكشف البلوى
فلا نشكو ما نرى لا إلى الورى * و في الصّبر احوال بها يثبت الدعوى
صاحب بستان چون بشنيد ابيات را دانست كه آن زن از صالحات و عابدات است او را گفت اكنون حاجت تو چيست گفت حاجت من اين است كه در زاويهء اين بستان سايبانى براى من بنا كنى كه نزديك به آب بوده باشد و احدى داخل آن سايبان نشود