خواهر و ماجرا را شرح داد و گفت مىخواهم فردا او را عقد كنم خواهر بفراست فهميد كه اين مزاوجت به اين كيفيت از خانواده نجيب سرنمىزند گفت اى برادر جمال صورى فريب ندهد تا اصل و نجابت او را ندانى قدم پيش مگذار و در اين كار اقدام مكن تاجرزاده گفت چنان مىنمايد كه اين دختر از بنات ملوك است و من فردا او را عقد خواهم كرد خواهر ديد برادرش در عشق دختر بىتاب شده است نصيحت به او فايده ندارد لب فروبست فقط گفت خدا بر تو مبارك بگرداند ولى من خواهش از تو دارم كه عيال خود را خبر ندهى كه من خواهر دارم و اگر مىخواهى او را در اين خانه بياورى مرا در اين بستان منزل بده و ديوارى بين بستان و خانه بكش كه عيال تو از حال من مطلع نشود و مرا از عبادت بازندارد ،
تاجرزاده از حرفهاى خواهر يك قيافه تاريك به خود گرفت دلتنگ شد برخواست و برفت ولى بفرمودهء خواهر عمل كرد در باب كشيدن ديوار بين بستان و خانه چون ديوار را كشيد خواهر را در بستان جاى داده و كنيزكى براى خدمت او مهيا نمود و اسباب معيشت او را مرتب ساخته و او در آن بستان فارغ البال مشغول عبادت بود و راه بستان را از خانه مسدود كرد سپس بجانب دكان رفته انتظار آمدن پيرزن را همىداشت بناگاه پيرزن از راه رسيد گفت آيا مشورت خود را كردى گفت بلى اكنون انتظار آمدن ترا داشتم پيرزن گفت برخيز تا برويم تاجرزاده دكان را بغلامان سپرد و آمد تا وارد قصر شد در آن موقع پيرزن قاضى و شهود را حاضر نمود و عقد را خاتمه دادند پيرزن قاضى را پنجاه دينار با خلعتى نيكو عطا كرد و تاجرزاده در همان قصر با دختر زفاف كرد و تا هفت روز بعشرت گذرانيدند روز هفتم تاجرزاده گفت مرا بايد سوى خانه پدرى و دكان رفت دختر گفت همانا اين قصر را پسنديده نداشتى كه مىخواهى از او مفارقت كنى گفت چرا ولى امر تجارت را بايد متعهد شد و خانه پدرى خود را كه وطن من است نبايد از دست داد دختر فرمان داد تا آنچه در قصر بود از متاع و اساس به خانه تاجرزاده نقل بدهند به حدى كه قصر را جاروب كردند چون در مكان خود مستقر گرديد چندى نگذشت كه حامله شد و پسرى آورد مانند پاره ماه تاجرزاده را يك سرور فوقالعاده به او دست
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 89
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٨٩