تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
و مكنتى كه دارى تاجرزاده گفت من زن نخواهم گرفت مگر زنى كه او را ببينم و پسند بنمايم آنگاه او را نكاح مىكنم و اگرنه عذب بودن بهتر است از عيال غير موافق پير زن گفت برخيز تا من ترا نشان بدهم دخترى كه خودت بپسندى و چندان افسانه در كار تاجرزاده نمود تا برخواست و بهمراه او روان شد پيره‌زن او را برد تا به در خانه عالى رسيد در آن موقع گفت من زنى كحاله هستم يعنى چشمهاى مردم را فى سبيل الله مداوا مىكنم حالا بايد دو چشمهاى ترا ببندم كه مردم گمان بد در حق من نبرند و نگويند مرد اجنبى را به خانه آوردى سپس دستمالى بر دو چشم تاجرزاده بست و سر عصاى خود را بدست او داد و او را مىكشيد تا بدر خانه رسيدند كه از آب‌نوس بود پيرزن در را كوبيد كنيزكى در را باز كرد تا داخل شدند . در آن موقع پيرزن دستمال از دو چشم تاجرزاده باز كرد باغى ديد بسيار باصفا درختان سر بفلك كشيده و در وسط آن باغ تختى ديد مرصع بانواع جواهرات قوائم آن تخت از استخوان فيل بود در نهايت زينت و خوبى پيرزن تاجرزاده را بر تخت نشانيد و از نظر او غائب گرديد طولى نكشيد حاضر شد و دست برهم زد بناگاه چند دختر جوان ماه‌رو كه هركدام در حسن و زيبائى نادرهء عصر خود بودند حاضر شدند و در ميان آن دختران دخترى بود كه از حسن و جمال طعنه بخورشيد خاور مىزد و نام او قوت القلوب بود تاجرزاده را چون چشم بر آن طاق گيسوان و ابروى كمان و تير مژگان و چشم فتان و خد ريان و لعل لبان و نارپستان و چاه زنخدان افتاد دل از دست داده غش كرد و به روى زمين افتاد چون به هوش آمد بر دختر سلام كرد و او را در پهلوى خود نشانيد و با او همى مزاح مىكرد و از دهشت لبانش از گفتار بازمانده بود پيرزن گفت اى فلانى بگو بدانم اكنون پسنديدى و مقصد تو همين است يا خير تاجرزاده گفت من همين را مىخواستم و اين فوق مقصد من است حالا بگو بدانم چه وقت او را عقد كنم پيرزن گفت فردا اين عقد ميمون خاتمه پيدا مىكند برو اسباب عروسى فراهم كن سپس چشم تاجرزاده را بسته او را آورد تا به مكان اولى به‌طورىكه تاجرزاده ندانست كجا رفت و از كجا آمد رفت بجانب دكان خود ولى قلبش كاملا متوجه دختر بود چون شب به خانه آمد رفت بنزد