زنى كه مأمون عباسى را فريب داد
در زينت المجالس آورده است كه مأمون عباسى گفت هيچكس ما را فريب نداد مگر پيرهزنى كه هزار دينار را از ما برد و آنچنان بود كه من از خراسان به بغداد آمدم عمّم ابراهيم كه دعوى خلافت مىكرد پنهان شد هرچند او را طلب كرديم نيافتيم روزى زنى آمد و گفت سخنى دارم بايد در خلوت بامير بگويم من مجلس را خلوت كردم آن زن گفت اگر عمّ تو ابراهيم را به تو بنمايم و نشان دهم به من چه مىدهى من گفتم هزار دينار آن زن گفت هزار دينار را بحاجب خود بده چون من ابراهيم را به او نشان دادم به من بدهد پس هزار دينار بيكى از حاجبان خود دادم گفتم بهمراه اين زن برو چون ابراهيم را به تو نشان داد تسليم او بنما .
حاجب گفت آن زن مرا در كوچههاى بغداد مىگردانيد تا شام شد پس مرا بمسجدى آورد به من گفت پياده شو و غلام خود را بگو اسب ترا به منزل ببرد پس مرا بخانهاى درآورد صندوقى در آنجا ديدم مرا گفت در اين صندوق رو تا كسى ترا نبيند من بروم او را بياورم و بدست تو بسپارم زيراكه ابراهيم تا كسى نفرستد و در خانه تفحص ننمايد كه در خانه كسى نيست به منزل كسى نمىرود و من در رفتن بصندوق تأمل مىكردم گفت نمىروى من بازگردم و بامير بگويم كه بفرموده عمل نكرد پس ناچار در آن صندوق در آمدم آن زن در صندوق را قفل زده و بر دوش حمالى نهاد و به راه افتاد و من نمىدانستم مرا بكجا مىبرد و بعد از چند دقيقه مرا به خانه درآورد و سر صندوق را گشود خانهاى ديدم خوش و خرم مجلسى آراسته و ابراهيم بر صدر مجلس قرار گرفته من پيش رفتم و او را تعظيم كردم گفت بيا و بنشين آن زن با من گفت كه من از عهده خويش بيرون آمدم هزار دينار را تسليم كن من مبلغ را به او تسليم كردم پس پيالههايى پىدرپى شراب به من خورانيدند و چون مست شدم مرا در همان صندوق كردند و در چهارسوق بغداد گذاردند عسسان رسيدند و صندوق سربسته ديدند سر صندوق را گشودند من بيرون آمدم عسسان مرا بنزد مأمون بردند قصه را به او بازگفتم و بههيچوجه ندانستم ابراهيم در كجا است و