گفت من كنيزكى دارم بهر قيمتى بخواهى من مىفروشم آن مرد مؤمن گفت ببينم او را چون بديد خواب بخاطرش آمد و با كمال ميل و رغبت او را خريد چون ديد اين همان دختر است كه او را از غرق نجات داد سپس از او احوال پرسيد آن دختر جريان سرگذشت خود را شرح داد آن مؤمن به حال او رقت كرد و گريست سپس گفت نور ديده دل خوش دار تو بجاى فرزند منى من چند پسر دارم هركدام را كه مىپسندى ترا عقد مىكنم به او تزويج مىنمايم دختر گفت هركدام كه مرا بمشهد ببرد من او را قبول مىكنم يكى از پسرها گفت من او را بمشهد مىبرم دختر را به او تزويج كرد سپس او را برداشت متوجه مشهد مقدس شد .
چون بمشهد نزديك شد دوباره دختر سخت مريض شد تا وارد مشهد گرديدند و خانهاى اجاره كرد و آن مرد خود پرستارى دختر را مىكرد و اين معنى بسى دشوار بود چون او را ممكن نبود كه بيست و چهار ساعت به بالين آن مريض بوده باشد تصميم گرفت برود در صحن مطهر شايد زنى را پيدا كند كه بيايد و به خدمت او قيام كند چون وارد صحن مطهر شد ديد زنى به طرف مسجد مىرود تاجرزاده پيش رفت گفت اى مادر مىتوانى يك زنى را براى من پيدا كنى من در اين مسافرخانه عيالى دارم بيمار است و من كسى را در اين شهر ندارم محتاج خدمتكارى هستم كه سرپرستى بيمار مرا بنمايد هرچه هم بخواهد من به او مىدهم آن زن گفت اى برادر منهم غريبم زوارم براى خاطر خدا و اين امام و اشاره بمرقد مطهر حضرت رضا عليه السّلام نمود ، مىآيم و عيال ترا پرستارى مىكنم آن مرد خوشحال شد چون او را وارد منزل كرد ديد عيال آن مرد خوابيده و ناله مىكند و جامهاى به روى خود انداخته آن جامه را از صورت او عقب كرد و به صورت او نگاه كرد نعرهاى زد و بىهوش گرديد آن مرد وحشت كرد و بسيار ترسيد آن زن را به هوش آورد احوال پرسيد گفت ترا چه پيش آمد مگر چه ديدى كه غش كردى و بىهوش شدى آن زن گفت به خدا قسم كه دختر من است كه آقايم حضرت رضا عليه السّلام به من برگردانيد سپس قصه خود را براى آن مرد حكايت كرد آن مرد بسيار مسرور شد و با همديگر به وطن مراجعت كردند .
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 84
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٨٤