گذرانيدند و هند در اين مدت هشت سال حامله نشد پدر عبد اللّه پسر را گفت من فرزندى غير تو ندارم زوجه ديگر اختيار كن تا خدا ترا فرزندى روزى كند كه وارث مال و موجب بقاى نسل من باشد عبد اللّه جريان را بزوجهاش هند گفت هند راضى نشد كه ضرهاى داشته باشد پدر عبد اللّه گفت اكنونكه راضى نمىشود او را طلاق بگو
عبد اللّه گفت اين هرگز نخواهد شد چندانكه پدرش از هر راهى خواست او را راضى كند كه او را طلاق بگويد ديد نمىشود اكابر قبيله دستور دادند كه هرگاه عبد اللّه مست بشود از خود بى خود خواهد بود او را بطلب ما هم در مجلس حاضر مىشويم او را توبيخ و سرزنش خواهيم كرد تا صيغه طلاق را جارى كند پدر عبد اللّه اين رأى را پسنديد روزى كه عبد اللّه سكر او را فروگرفته بود بزرگان قبيله را در مجلس جمع كرد و فرستاد عبد اللّه را بياورند چون خواست برود زوجهاش هند جلو او را گرفت گفت به خدا قسم ترا براى عمل خيرى نمىطلبند چون دانسته است تو سكرانى مىخواهد كه مرا طلاق بگوئى و اگر چنين كنى جان بر سر اين كار خواهى گذاشت از اين رفتن خوددارى كن عبد اللّه مخالفت پدر را نپسنديد دست خود را از دست زوجهاش كشيد و رفت در مجلسى كه مشايخ و اكابر قبيله جلوس دارند مشايخ عرب از اطراف او را هدف سهام طعن و توبيخ قرار دادند چنان كه عبد اللّه خجالت كشيده هند را طلاق گفت چون بشنيد از عبد اللّه در حجاب شد عبد اللّه از كرده پشيمان و دنيا در نظرش تاريك شد نزديك بود غالب تهى كند فانشد :
طلّقت هندا طائعا * فندمت بعد فراقها
فالعين تذرف دمعها * كالدّر من آماقها
( الابيات ) هند به خانه پدرش مراجعت كرد مردى از بنى نمير او را تزويج كرد پس از زفاف هند را برداشت و بقبيله خود برد و عبد اللّه مريض شد و همى اشعار مىخواند و اشك مىريخت چندانكه دوشيزگان سيمتن را به او عرضه كردند اعتنائى به آنها نكرد روز بروز مرض او شديد مىشد تا اينكه در پنهانى بهطورىكه پدرش اطلاع پيدا نكند رفت در اراضى كه بنى عامر آنجا ساكن بودند با اينكه بين بنى عامر و بنى نهد محاربه و جنگى