سأبكي على نفسي به عين غزيرة * بكاء حزين في الوثاق أسير
و كنّا جميعا قبل أن يظهر النّوى * بأنعم حالي غبطة و سرور
فما برح الواشون حتّى بدت لنا * بطون الهوى مقلوبة بظهور
جوان از شنيدن اين اشعار گريبان خود را دريد و گفت قول جميل را تغنى كن گفت
فيا ليت شعري هل أبيتنّ ليلة * كليلتنا حتّى نرى ساطع الفجر
تجود علينا بالحديث و تارة * تجود علينا بالرضاب من الثغر
فليت إلهي قد قضى ذاك مرّة * و يعلم ربّي عند ذلك ما شكري
و لو سألت منّي حياتي بذلّتها * وجدت بها إن كان ذلك من أمري
جوان از شنيدن اين اشعار بىهوش به روى زمين افتاد چون به هوش آمد گفت قول مجنون را براى من تغنى كن گفت
عرضت على نفسي العزاء فقيل لي * من الآن فأياس لا أعزّك من صبر
إذا بان من تهوي و أصبح نائيا * فلا شىء أجدى من حلولك في القبر
جوان از شنيدن اين اشعار از همان بلندى خود را به روى زمين پرتاب كرد فورا درگذشت چون عبد الملك اين بديد گفت اين جوان تعجيل كرد آيا گمان مىكرد كه بعد از اين ماجرا من آن جاريه را تصرف مىكردم من هنگامى كه او را بنزد جوان آوردم او را به دو بخشيدم اكنون اى غلام دست اين جاريه را بگير و او را به ورثه اين جوان بسپار جوان جاريه را برداشت و روان شد چون بكنار حفرهء عميقى رسيدند كه آن را براى جريان سيل ساخته بودند اين وقت جاريه دست خود را از دست غلام رها كرد و خود را در ميان حفره پرتاب كرد درحالىكه مترنم به اين مقال بود
من مات عشقا فليمت هكذا * لا خير في عشق بلا موت
فورا جان تسليم كرد
نگارنده گويد از اينجا است كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىفرمايد الشباب شعبة من الجنون يعنى جوانى يكى از اقسام جنون و ديوانگى بشر است قال على عليه السلام