شعر را گفت
لا تحسبنّ الموت موت البلا * لكنّما الموت سؤال الرّجال
كلا هما موت و لكن ذا * أشدّ من ذاك لذلّ السّئوال
گويند عباسه حيلتى كه به جهت مواصلت جعفر كرد بتوسط اين زن بوده اگرچه ابن خلدون اين حكايت را تزييف مىنمايد
و مخلص اين حكايت مشهوره اين است كه هارون بجعفر بن خالد برمكى گفت اى جعفر در مجلس انس و سرور بىتو من نتوانم و طلعتى زيباتر كه مرا مانوس كند از تو بهتر نيابم و همچنين خواهرم عباسه بدون او هم عيش خود را ناقص مىنگرم اكنون فكرى كردم كه او را به تو تزويج مىنمايم كه در مجلس انس هر سه تن انس و سرورمان كامل باشد به شرط آنكه با او در زير يك سقف جمع نشويد اين كار فقط براى مجلس انس كه هر سه تن جمع بشويم و جائز باشد براى تو نظر به صورت او كردن جعفر امتناع كرد تا بعد از اصرار هارون جعفر قبول كرد و هر سه تن در مجلس انس چنانچه دلخواه آنها بود خوش بودند و جعفر چندانكه مىتوانست چشم از عباسه مىپوشيد ولى عباسه چشم از صورت زيباى جعفر برنمىداشت مىسوخت و مىساخت نامههاى متواتر بجعفر مىنوشت و جعفر نامه را پاره مىكرد تا اينكه عباسه مايوس شد كه از قبل جعفر بتواند كارى بكند و خود را بوصال او برساند متوسل بمادر جعفر شد و هديههاى سنگين قيمت براى او ارسال داشت و همى براى او افسانه كرد كه اين مصاهرت امان از زوال نعمت و موجب بقاى سلطنت و علو شرافت و مزيد فخر و مباهات است عباده مادر جعفر عباسه را وعده داد كه او را بوصال جعفر برساند .
تا يك روز عباده با جعفر گفت اى فرزند كنيزكى از بنات ملوك پيدا كردهام كه شعشعه جمالش خورشيد را پشت سر انداخته و گوهر دريا از ثناياى او سر خجلت به زير انداخته در ادب و معرفت و ظرافت و حلاوت منطق و الخصال المحموده بىنظير است جعفر گفت آن كجا است گفت چندى صبر كن تا او را خريدارى كنم با مالك او صحبت كردم عباده چند روزى بمماطله گذرانيد تا جعفر سخت مشتاق چنين كنيزى شد بالاخره شبى عباسه را